زنان ومردان از دو مسیر کاملا متفاوت جاده تحول را طی میکنند

.
..
.
آنچه زنان را متحول می سازد جستجوی خیر ونیکی برای خود از یک سو وپیشروی ورویارویی با وحشت تنها بودن در طی مسیر تا مقصد از سوی دیگر است .
وانچه مردان را متحول میکند اغلب پذیرش مواجهه با خطر بلعیده شدن توسط احساس رابطه با زنانگی است که این پذیرش با جلوه هایی از صمیمیت ،خلوت وپذیرش بودن بدون قدرت ظهور خواهد کرد.
کم کم داریم به سفر قهرمانی زنانه که نیاز شدید مردان وزنان امروز است نزدیک میشویم

/ 4 نظر / 36 بازدید
الهام

از طرف شوق حضور در كلاس دارم واز طرف ديگه ترس ساعت هاي بعد از كلاس و دنياي جديد

آذربانو

دیشب خاب دیدم اومده بودید خونه ما. همون خونمون که هنوز نساخته بودیمش.یادم نیس چیامیگفتید.داداشم ب سن بچگیاش برگشته بود میمود برا شما بازیایی که اختراع کرده بودو توضیح میداد. بعدش رفتین بنیاد .منم اومدم بنیادخاهرمم اومد.من تاحالانیومدم اونجا.ی غرفه بود اونجا از نونهای محلی.انواع و اقسام.مام یه مدل خریدیم.شما داشتین ماشینتونو سروته میکردین که برین من گفتم من هنوووز حالم خرابه بخاطر اون خبر یا درس تو فلان دانشگا یا بمیر. ی جمله ای جواب دادین و گازشو گرفتین.

آذربانو

اره من هنوز حالم بده.منی ک خودم تو فازخودکشی بودم.اما بخاطر ته مذهبی که داشتم میگفتم از این جهنم بیام برم تو جهنم ابدی چ فایده؟ بیخیال پشت بوم میشدم.این حرفا ک واسم بی اهمیت شد.خونواده ام بولدشد.دیده بودم یه داغ دیدن.گفتم اونا میخان چیکاکنن؟ اما وقتی بی نمازیم علنی شد و هروقت با بابام ک ازهمه بیشتردوسش داشتم همکلام شدم مدام میگفت میخام اصلا نباشی.میخام ی روزم نفس نکشی اینجوری و مدلای مختلفش...واقعا از صمیم قلب حس خودکشی القا میشه ب ادم.من اون خبرو که خوندم تعجب نکردم ولی ب هرکی گفتم خیلی متعجبانه میگفت وا.چرا با اونهمه فشار بازم دووم اوردم شایدبخاطر روزی س بارقرصی بود ک مینداختم بالا.ولی اونروزی ک دیگه حس کردم کم اوردم بازم واسه بعدخودشون دلم سوخت بی نوبت رفتم مطب و گفتم یامنوبستری کن یا خودموپرت میکنم پایین.بگوکسی ملاقاتم نیاد.همون موقع برگه بستری رو داد دستم.اواسط همین خرداد.تولدمواونجاگرفتم.اخرش روم نشدبگم اسکلتون کردم.تولدویکی میگیره ک از ب دنیا اومدنش خوشحاله.ولی بابام ک همه جاحرف حرف خودشه میومدملاقاتیم.من خودموبه خاب میزدم.ابمیوه رومیذاشت بالاسرم.دستمومحکم فشارمیدادومیرفت.

آذربانو

بااینکه اونروزا دوس نداشتم ببینمش ولی با فشار دستش بغضم میگرفت و بعدرفتنش گریه ام.ولی پول اون ی هفته بستری رو داد تا روانپزشکم بهش بفهمونه دیگه از این جمله ها بمن نگه.دیگه یه بارم نگفته.با اینکه میدونم هنوز نگران نمازم هست.چون بهش گفتن هرکی نخونه بی حساب کتاب میره جهنم.از اون روز تاحالا بابا نگفتم.حرف نمیزنم باهاش تنش ایجادنشه.خیلی زندگی قشنگه حرف نزن تا ارامش داشته باشی.دلم میخاس ب مرگ طبیعی زودترنباشم بینشون.میدونم اگه بمیرم میادهرهفته سنگمومیشوره کلی قران میخونه بالاسرم .البته شایدم ن..چون اونروزا میگف بمیری خیراتم برات نمیدم بی نمازی...از عصلام متنفرم. داشتم ب این فک میکردم اصلن همه که مچلن.هرکیو اسکل میکنن ب یه بهونه میبرن.بهونه اون پسرم حرف باباش.باباش اصن نباید ناراحت باشه.بخودش بگیره.