عجب داستانیه3! ایکاش همه بخونند وبرای معلمها ارسال کنند

ادامه داستان :
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را
بیشتر
تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش
ترین
بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را
به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده
بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته
بود
شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام
کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترین معلمى
هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه
دیگرى دریافت کرد که در آن تدى
نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است
امّا دانشکده را رها نکرده
و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می
شود. باز هم تأکید
کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده
است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح
داده
بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار
را
کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران
عمرش
خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر
شده
بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. در انتظار
بقیه اش با شید

/ 5 نظر / 3 بازدید
tanhakhasteh

سلام اقای رضایی من یک ایمیل با عنوان "درخواست راهنمایی" 20 روز پیش براتون زده بودم که گفته بودید 10 روز بعدش جواب میدید اما من چیزی دریافت نکردم. دوباره باید بفرستمش؟

behnaz

اولین بار سال 84 این داستانو خوندم هنوزم همونقدر رو من تاثیر گذاره و همیشه به مادرم که معلمه یادآوری میکنم که حواسش به شاگرداش و دنیایی که دارن باشه ... بعد یاد خودم میفتم که چقدر از معلم ادبیات دوره ی راهنمایی ممنونم که منو با نوشتن آشنا کرد ... و خیلی های دیگه که به موقع منو تشویق کردن ، و همون تشویق بعدها معجزه کرد . مرسی :)

فرزانه

سلام جناب رضایی اول متنتون نوشته بودین ایکاش همه بخونن و برای معلما ارسال کنن من معلمم،کاش معلما عمل میکردن... معلم بودن هنر است... کاش قدر این هنر رو بدونن... یاعلی

الهام

خوش به حال تدی ................[افسوس]

مریم

بعضی وقتها آدما تو زندگیشون احتیاج به یه نفر دارن که حمایتشون کنه یا تو اون راهی که باید برن هلشون بده ,تقریبا چنین شرایطی واسه خودمم پیش اومده زمانی که قید رفتن به دانشگاه رو زده بودم .ولی حالا خدا رو شکر میکنم که با حمایت دوستم و خانواده توکل به خدا و تلاش خودم تونستم برم دانشگاه و حالا هم ترم سوم هستم.