دره تنهایی...

میرود مدام دلم بر لب دره تنهایی
وبا صدای بلند فریاد میزند ایا اینجا هست همراهی ؟
صدای با طنین غم آرام وبی وقفه میگوید :هست همراهی هست همراهی
اما حسی در درونم میگوید این هم وهمهایی است از جنس تنهایی
روبه اسمان فریاد میکنم ومیگویم: آیا آنجا هست همراهی؟
پرنده ای به پائین خیره میشود وبا غار غارش به من میفهماند
آن همه آدم هست در زمین و تو خود را از انها کرده ای منها وبیخود برآسمان مینالی!
گفتم: نمیبینم بر زمین یاری !
گفت برو دوست من تو هنوز خامی وخوابی ، به همین خاطر نداری یاری
گفتم: کسی میخواهم برای همراهی
گفت: پس برو سوی دیاری که تو را انجا باشد رویایی چون که رویاست درد تنهایی
از ادمی نخیزد انقدر یاری که بتواند تو را برد به جدایی از درد تنهایی
رویای تو عاقبت سازد دنیایی که دیگر در آن نباشد رنجی در تنهایی
این هم نوشته شبانه سید سهیل رضایی

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاگرد قدیمی

مردی با خود زمزمه کرد : " پروردگارا با من حرف بزن ! پرنده ای شروع به آواز خواندن کرد ....اما مرد نشنید؟ مرد فریاد برآورد که : " خدایا بامن حرف بزن .... آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد! مرد به اطراف خود نگاه کرد گفت: " پروردگارا کجایی؟؟؟ بگذار تا تورا ببینم... ستاره ای درخشید اما مرد ندید! مرد فریاد زد " خدایا معجزه ای به من نشان بده " کودکی متولد شد اما مرد باز توجهی نکرد ! مرد در نهایت یاس فریاد زد " خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم ... پروانه ای روی دست مرد نشست ! ا و پروانه را براند و به راهش ادامه داد... ما خدا را گم میکنیم در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد ... خدا همراه همیشگی ما در سختی ها و خستگی هاست زمانی که خسته و درمانده به سویش میرویم حس میکنیم فقط زمانی که به خواسته خود رسیدیم او ما را دیده و حس کرده اما بی پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشان لطف بی اندازه اوست به ما تا خدا هست جا

شاگرد قدیمی

" ز ادمی "برنیاید " آنقدر یاری که بتواند تو را "جدا کند از " درد تنهایی" اما همینقدر بدان که هست همراهی . همان همراه بی همراه تنهایی(خدا)

fhgkfhbrfjgrkjnbr

ازخواندن این نوشته بدنم لرزید.!.بااین سنوسالت خجالت نمیکشی این چرندیاتوبه هم می بافی وتوخیال خودت لذت میبری!دست بردارازاین لوس بازیهات !!!

پ.ش.

آخرتنهاییها تازه شروعی سرشارازلذت وشادیست، وقتی که ببینی آنکه روبروی توست، منتهای مهربانی وعشق وقدرت است وتو را آنقدرعاشقانه دوست می داردکه حتی یک لحظه هم تو را تنها نمی گذارد.وقتی ازرنگ وبوی خودش به توبخشید،آنچه دراطراف خودمی بینی همه واقعیتی می شوند که تودررویاهایت به دنبالشان بودی. یا ارحم الراحمین

لاله

درجواب به ان شخص ترسويي كه حتى حاضرنشده اسمشو بنويسه وچند تا حروف لاتين وبغل هم چيده خودت ميدونى كه انقدر درتاريكى درونت موندى كه درحال زنگ زدن وپوسيده شدنى نظراتم مثل درونت گنديده اس تو بايد ازخودت خجالت بكشى كه بدونه هويتى نگاه مسموم دارى ; با مدعى مگوييد اسرار عشق ومستى بگذار كه او بميرد در فكر خود پرستى

محمدی

چون که رویاست درد تنهایی از ادمی نخیزد انقدر یاری که بتواند تو را برد به جدایی از درد تنهایی رویای تو عاقبت سازد دنیایی که دیگر در آن نباشد رنجی در تنهایی رویای تو عاقبت سازد دنیایی که دیگر در آن نباشد رنجی در تنهایی

مژگان

بیشتر از هر کسی...خودت را دوست داشته باش! جوری که هر کجا نشسته ای...هر جا که میروی...در هر کاری که میکنی....<خودت> حضور داشته باشد, یک حضور بی مانند....اما خالی از تکبر ,حسادت,ریا.....باور کن تا عاشق خودت نباشی.... عاشق هیچ کس نمیتوانی بشوی....وهیچ کس هم(!)... عاشقت نمیشود!و این را بدان در این زمانه آدمها....!حتی حوصله ندارند به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند.... چه برسد به اینکه بخواهند سطر سطر روح زنگار گرفته تو را بخوانند در واژه نامه مجازی....!در جواب ssgfytuiyopi

یزداندوست

جالب بود

کوثر

(صدای درون دوم) دستو پیش گرفتی پس نیفتی؟ من طلبکارم! آرزوها سهم "من" بود از ذهن بسته ی تو! از خود فروشیه توئه که من اینجور آواره م! کیه اینجا غیر خودت که حقو بده به تو! منو انداختی بیرون شدی یه موجود دیگه تو از پس زندگی بدون من برنمیای آشفتگی حقته و حق همیشه قشنگه هاها! آرزوهامو خواستی، خودم رو نمی خوای؟! نترس از چشمام، نشونه های خودت تووشن نگاه من فقط یه عکسه از دنیای خودت من فقط یکی از مریضای ذهن توأم یه فکری کن به حال دیوونگیای خودت!

کوثر

مشاعره ی موضوعی با نوشته ی شبانه ی نسبتا آهنگین شما: (صدای درون اول) آرزوهای قدیمی م غریبه شدن واسم دیگه یادم نمیاد چی حالمو خوش می کنه تا میام حواسمو جَم کنم، پیداشون کنم یکی انگار دکمه ی ذهنمو خاموش می کنه... یه کبریت روشن کردم اصلا، باورم نمی شد مچ دست خودم رو گرفتم اونجا روو دکمه کینه ی سختی توو چشماش بود، هی ضعیف تر می شد زل زدم توو چشماش! چه سکوتی بین مون حکمه... سکوتو خشن می شکنم و می پرسم چرا من؟؟ چه بدی ای بهت کردم آرزوهامو گم کردی؟؟ من که سهمت رو کامل داده بودم قبل رفتن چرا نفرت از خودم رو دوباره زنده کردی؟؟ (ادامه پایین صفحه)