بعضی وقتها روحم حال غریبی دارد...

احساس تشنگی میکنم وراه میروم اما دقیقا آدرس چشمه را نمیدانم بعد از اینکه دقایقی راه رفتم تازه چیزی دروجودم به من اشاره میکند که چشمه همین قدم زدن با خود بود .
انگاری کمی که پاهایم مصمم به رفتن میشوند ودیگر روحم مطمئن میشود قصد ایستادن ندارم واز رفتن به شوق امده ام حالا روحم با صدای بلندتری سخن میگوید .
جالبه که در این زمان حسی اشنا به این کلام دارم انگار بوی آن برایم تازه است اما وجودش قدیمی ودیر اشناست.
این روند با فراخوانی چند خاطره وزنده شدن وبه سطح امدن انها ادامه میابد وورود ان خاطرات به روانم تاثیری مستقیمی روی سبک قدم زدن وریتم بیان روحم میگذارد وبه شکل عجیبی شاد ویا برافروخته وپرتحرک میشوم وکمی که از این لحظه میگذرد ومن فرصت نگاه به اطرافم را پیدا میکنم میبینم چه جالب من تقزیبا گم شده ام واصلا برخطی مشخص قدم نمیزنم اما عجیب تر ان است که نه میل برگشت دارم ونه ناراحت از این نوع رفتنم .اگر روحم به من میگوید اهداف را کنار بگذار تا با تو عریان شوم .
کم کم در این لحظات از طرف روحم دعوت میشوم که چیزی بخرم برای خوردن ولذت بردن که معمولا یا به بستنی ختم میشود ویا یک نوع نوشیدنی که کمتر آن را تجربه کرده ام واین خرید حالم را صد چندان خوب می کند وحالا من وروحم مکالمه ای عمیقتر وعجیبتر وشوراگیزتر را دنبال میکنم .
خلاصه وقتی ماجرا تمام میشود تازه میفهمم زندگی پر فراز ونشیبی داشته ام ،اما هنوز ازسیر وصورتش راضی ام حتی اگر در صحنه هایی خشنود نبوده ام. 
ما که مالک چیزی نیستیم پس حسرت از دست دادن چرا؟

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذربانو

این جمله میتونه بعضی جاها درست باشه بعضی جاها ن!مثلا مالک چی نیستیم؟ مال؟ موقعیت شغلی؟خونوادمون؟...مثلا میگن این میز ب کسی وفا نکرده! خب یکی که از صفرشرو کرده موقعیت شغلیشو به یه حد عالی رسونده خودش مالکش نیست پس کیه؟ بله اگرم از دست داد حسرت خوردن داره. مالک اصلی همه ما یکی دیگه است و فلان.حالا که ماداریم تواین دنیا زندگی میکنیم هیچ خبریم جز.. اره نسبت ب ادما مالکیتی نداریم.و اینو وقتی می فهمیم که خبر درجه یکو بهمون میدن.اونجا ادمی مث من میفهمه هرچی خونده درباره مرگ فقط خونده.شعارحفظ کرده.همین خط اخر تو جاهای صحیحش اگه بخاد عملی بشه از حالت شعار بیرون بیاد فقط همین یه خطو نباید خوند.یا شایدم...نمیدونم همینو بهش ایمان اورد. اخه سر فوت داداشم خاهرم خخخخخخخخیلی اروم بود و گریه اش شاید دودقیقه کلا طول کشید.بعدا ازش پرسیدم چرا اینطوری بودی تو؟ گفت شماها فکر کردین ادمها واسه همیشه تو این دنیا میمونن که اونجوری میکردین!

آذربانو

راستش الان داشتم در اشپزخانه شیروکیک میخوردم الهی دلتون بخاد! ب پست شما فکر کردم حسودیم شد! حسودیم شد؟ بسمه تعالی غبطه خوردم؟ چمیدونم بابا! باخودم گفتم من نمیتونم اینطوری خودمو تحلیل کنم. فوقش برا مشاورم کارامو میگم اون میگه چی به چیه. ولی تا کی یکی دیگه؟ بعدشم هیچوقت به این تمیزی یکی نمیتونه واسه ادم دربیاره.خوشم نمیاد ک من اندازه ی این پستم نمیتونم یکی از حالاتمو توصیف کنم.یکی باید انقدماهرانه بازجوییم کنه تا دربیاد چی ام. چیزی که الانمو تو قطب افسردگی یه خط ممتده که بعضی وقتا بیشتر میل میکنه به دنیای پایین.چیزی ام ک روحمون دعوت میکنه فراخوانه مرگه. خاکتوسرش اقلا اگه روحمونم مث ادم دعوت میکرد روزی صدتا بستنی و ابمیوه و خوراکیهای خوشمزه میخوردما.

آذربانو

با اجازه یک خانومی بودن من که اسمم محمدی بود تو وبلاگشون باهم صحبت کردیم. یه کتاب بمن معرفی کردن. اگر مرا می بیند اسم آن کتاب را دوباره میخاهم. باتشکر.

شاگرد قدیمی

آذر بانو سلام . در وبشون پیام گذاشتید ؟ با اجازه خواهر معنوی ام .[گل] فکر میکنم کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" از پائولوکوئیلو بود . ( با توجه به ... حس کردم شاید ایشون دیرتر به این خانه سر بزنن . امیدوارم درست راهنماییکرده باشم . ) موید باشید .

دوستدار

سلام آذربانوي عزيز [گل] "شاگرد قديمي" اسم كتاب را صحيح به شما گفتن. کتاب "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" اثر پائولوکوئیلو سلامت و نيكروز باشي دوست عزيز

آذربانو

با تشکر از شما دو دوست عزیز. چطور میتونه نویسنده پائولو باشه؟ اخه اونی رو میخام که گفتید یه دختری خاطرات بیمارستان رفتنشو نوشته خودش! همینه؟ نکنه اصلن شما نگفته بودید[ناراحت] حافظه برا ادم نمیذارن

آذربانو

نمیشه یخورده درباره روز دخترو درباره دختربودن زن بودن بنویسید.مثلا یکی که سنش رفته بالا اونقدم ن 32ازدواج نکرده بهش اصلا جرات نداری روز دختر تبریک بگی.چون رسما ناراحت میشه.از دورو بریای خودم گفتم.مثلا یه نفر 45 سالشه ازدواج نکرده اصن دوس نداشته.بهش بگیم روز دختر مبارک؟میخام بدونم باچشم پوشی از تفاوت معناتوفرهنگ ما چه فرقی بین دخترانه بودن و زنانگی کردنه؟ هرچندمیدونم پست درخاستی نمینوسید.[وحشتناک]

شاگرد قدیمی

خانم دوستدار . خوشحالم که پیامم بهتون رسیده بود . [گل]

لاله

دو ست دارم قلم بردارم از حا ل قريبم بنويسم چرا وقتى ادما به قدرت ميرسند كسى راساليا نيست در كنار او زند گى كرده اند زير پا هايش از تحقير وسرزنش له ميكند. وبرا يش ديگر مهم نيست كه او چه طورى تلاش كند تا دوباره رو پاى خودش بايستد ميان دونيا يي كه هچش مال مانيست متعجبم دمبا ل چى ميگرديم كه به راحتى يكى را به خاك ميما ليم و افتخا ر ميكنيم كه به حساب خودم خوب دماغش رو به خاك ماليدم ودر عين قدرتى كه به دست اورده ايم سراغ ان خوبه مير يم روحم ازرده شده تو دنيا يي كه انسانيت رو به زوال ميره وادما روى هم چنگ ميزنند من دوست دارم مثل يك انسان زندگى كنم واز خداوند يارى وكمك ميطلبم وصبر واگاهى كه الا ن چكونه رفتا ر كنم ??

سی سیب

سلام تشکر می کنم که حال غریبی دارید .من هم غریبی هستم.