سفر قهرمانی زن؛ افسردگی و هبوط به دنیای درون

یکی از مراحلی که در طی سفر قهرمانی زن روی میدهد، اصطلاحاً «هبوط» نامیده میشود که مشخصة آن، سفر به سرزمین تاریک روح، جهان زیرین، است. هبوط در واقع به شب تاریک روح، ملاقات با الهه تاریکی، شکم نهنگ و افسردگی مطلق اطلاق میشود و معمولاً با یک آسیب روحی همراه است که زندگی شخص را تغییر می‌دهد.

تجربه مرگ فرزند، والدین یا همسری که زندگی و هویت شخصی فرد ارتباط بسیار نزدیکی با او داشته، می‌تواند آغاز سفر به سرزمین تاریک روح را برای او رقم بزند. زنان اغلب اوقات موقعی هبوط می‌کنند که نقش خاصی، مثل دختری کردن، مادری کردن،‌ نقش عاشق یا همسر برای آن‌ها به پایان می‌رسد. بیماری یا تصادفی مرگبار، از دست دادن اعتماد به ‌نفس یا سرزندگی، نقل مکان به نقطة جغرافیایی دیگر، ناتوانی از اتمام تحصیلات عالی و گرفتن مدرک، رویارویی با مشکل اعتیاد و دلشکستگی نیز می‌تواند فضا را برای هبوط مهیا کند.
این سفر به سرزمین تاریک روح، آکنده از گیجی و اندوه، ازخودبیگانگی، توهم، خشم و نومیدی است. ممکن است زن احساس کند که عریان و بی‌دفاع، ‌خشک و ناامید یا خام و ویران است. وقتی من با مشکل ناهنجاری پیشرفته رحم دست و پنجه نرم می‌کردم، وقتی ازدواجم از هم پاشید، و هنگامی که اعتماد به ‌نفسم را به ‌عنوان یک هنرمند از دست دادم چنین احساسی داشتم. هر بار مجبور بودم با حقایقی درباره خود و دنیایی که نمی‌خواستم آن را ببینم روبه‌رو شوم و هر بار ناتوان به سرزمین تاریک روح سفر کردم و با آتش تحول پاک شدم.

ادامه: http://www.bonyadonline.ir/Marketing/DetailsNews.aspx?ID=322

/ 4 نظر / 72 بازدید
مژگان منطقی

بارها و بارها در سنین متفاوت به دنیای خاص هبوط راهم دادند......و تنها جملاتی که در همه ان روزها و شبها با من بود اینکه ,خدایا یاریم ده که اعمالم,نگاهم,ارمانم فقط و فقط به سمت تو جهت داده شود که مبادا دلی را بلرزانم ,چشمی را تر ,وبایی را لرزان کنم و تنها خودت و تنها خودت وتنها خودت وتنها خودت....این را میدانی که ارمانم همیشه از کودکی همانند ان شهیدی بوده که فقط رضا و خشنودی تو را مقابل نظر داشته و جایگاه و مقام و تشویق و تحسینهای دیگران برای او هیچ اهمیتی نداشته و ندارد و دوست داشته که ناشناخته باشد و نیزحتی بلاکش . تو خود میدانی که خود شیفتگی در نظر او اصلا جایگاهی نداشته و دانستن تو مرا کفایت میکند ف ق ط دا نستن تو........ یاریم کن در ان لحطه که مگس از تن سگی ولگردی در بیابان جدا میکنم و به چشمان و دل ان حیوان شادی میبخشم مخاطب خاصم تو باشی ولا غیر.همین مرا بس است نمیخواهم عالمی .....باشم که ادمی ......به من نگاه کند که ان وقت حکمم همان حکم شعر سعدی میشود و نقشم نقش خر حمال ......با بار کتاب. توفیقم ده در راستای هدفم که همانا خشنودی توست باشم.فقط تو.

آذربانو

.

آذربانو

انقدشیک و قشنگ درباره هبوط توضیح داده ک اگه ی سال و نیم تو چنگ افسردگی سیا نبودم فک میکردم واقعا چیز قشنگیه. خب اگاهی نداشتم لابد.البته احساساتش درسته ها. من الان دوباره س هفته اس قطب افسرده ام زده بالا.بله رفتم داروهم گرفتم.چرا که ن! حال مزخرفیه چرا از توش نیان بیرون. تازه با داروش مگه زود ادم میاد بیرون؟

آذربانو

واقعنم هیچکسو دلم نمیخاد ببینم حتی خونوادمو.راس میگه کسی نمیتونه ادمو تسلی بده.حتی کسی هم که میده رو مخه و ازش بیزار میشم. هیج جا ک سعی میکنم نرم چون ی سره باید جواب پس بدی چته چرا شاد نیستی؟این سوالا رومخه. انگار ادم تا لب گور باید جلوشون بخنده. هوممم. میگه سفری مقدسه