زندگی نامه 5؛ چیزی که به درد نمی خورد، همین حالا خداحافظ!

پدرم من را برد مدرسه ای که خودش درس می داد و از مدیر مدرسه خواست که کمی به من توضیح بده که کار در آموزش و پرورش چه ویژگی هایی داره؟

 راستش رو بخواهید دقایق اول دیگه به حرف هاش گوش ندادم، چون مدام فضایی را که  می دیدم با فضایی را که دوست داشتم مقایسه می کردم و فکر می کردم خیلی فاصله آن ها زیاد است و من آنقدر عمر و انرژی و اندیشه برای ایجاد آنقدر تغییر و مبارزه ندارم، پس بهتر است با ایمان کامل این فضا را ترک کنم، و رفتم سراغ کار آزاد و کمی در بازار و کوچه مروی فعال شدم چون با هم کلاسی های دبیرستانی می توانستم آنجا را مرتبط و همکار باشم.

اونجا هم مدام بازی بزرگان را دنبال می کردم و دوست داشتم از اون ها پیروی کنم و سعی کردم هر جوری که هست به دم و دستگاه آن ها رفت و آمد داشته باشم. اولین روزها فکر می کردم آن ها یا نوابغ هستند یا نوادر و یا نواده های آدم های پولدار، ولی کم کم تمام این تفکراتم فرو ریخت و فهمیدم با آن ها کسانی هستند مطلع از اخبار، اهل گفتگو و جمع آوری اطلاعات و آماده برای پذیرش شکست، صاحب رویاهای بزرگ و از همه مهم تربچگی کف بازار بزرگ شده اند و خیلی قد و مغرور نیستند و از ارتباط جدید استقبال می کنند.

یک خاطره جالب هم از دوست شدن با 3 نفر از آدم های بزرگ بازار دارم ( بازار طلا )!

یک دفعه سر بازار که رسیدم دیدم دارند سفارش خاکشیر می دهند. بدون اینکه آن ها متوجه بشوند پول خاکشیر آن ها را که 6 تومان حساب کردم و وقتی خواستند خودشان حساب کنند، فروشنده طرف من دست دراز کرد گفت اون پسره حساب کرده! که برای آن ها خیلی تعجب داشت و آمدند تشکر کردند و این پایه گزار ارتباط دوستی من با سه نفر از تاثیر گذاران بازار شد که بعد از اون مرتب دعوت شدم که در مغازه آن ها چای بخورم و خود به خود آن رفت و آمده ها منشاء اعتبار جدی من در بازار شد که افراد به سادگی حاضر می شدند با من اعتباری کار کنند و این یک سرمایه جدید در زندگی من بود.

/ 7 نظر / 4 بازدید
کیانوش کمانگر

[لبخند]

علی توکلی

این زندگی نامه فوق العاده ست. خیلی برام نکته داره.

مهدی صدوقی

درود برشما در این زندگینامه به نکات قابل توجهی اشاره شده که در زندگینامه های اینده تاثیر گذارند تفکرات این روزهای من هم حول همین نکات میچرخد.من در یک انبار نگهداری کالاهای بازرگانی کار میکنم که هرروز بازرگانهای زیادی را میبینم وداستانهای کاریشان را بررسی میکنم. از دیدگاه خیلی از اطرافیانم در رابطه با موقعیت شغلی ام جایگاه خوبی دارم ولی خودم راضی نیستم چون من دیدگاهم با بقیه فرق میکند. بر این باور هستم به موفقیت های بزرگی دست پیدا خواهم کرد. از شما هم ممنونم که تجربیات خود را در اختیار من ودیگران میگذارید.

نیلوفر نواری

وای استاد!! این جمله تون "... و من آنقدر عمر و انرژی و اندیشه برای ایجاد آنقدر تغییر و مبارزه ندارم..." می خوام هزار بار لایکش کنم!!! و به اونایی که با یه حسرتی به من نگاه می کنن و میگن: "تو حیفی!! تو باید دکترا بگیری و استاد دانشگاه بشی!! " و وقتی من میگم: "بابا! این سیستم آموزش بیماره" انگار که می خوان برن سر کوچه بستنی بخرن، میگن: " خوب آدم می تونه سیستم رو عوض کنه!!" این جمله رو بگم... البته چند بار گفتم و فقط با یه نگاه عاقل اندر سفیه مواجه شدم و ترجیح میدم دیگه نگم [نیشخند] ولی اینکه جمله رو از زبون شما شنیدم خیلی خوشحالم کرد [لبخند] راستی! این ترکیب زئوس و هرمس تون خیلی بامزه است!! [چشمک]

چه جمله دلفریبی! «همین حالا خداحافظ!» ولی این یه نابودگر قوی می خواد .... خیلی قوی ...

سلام -استاد اراده شما خیلی قویه -

فاطمه سامیر

وایییییییی . خیلی این قسمتو دوست داشتم . اوج داستان!