لطفا گوش بده به صدایی که محتاج شنیدن توست

به ویژه در نیمه دو عمر

.
.
روان همیشه با ما صحبت می‌‌کند و فوریت‌‌هایی را تذکر میدهد ، ابتدا به عنوان ملال و دلزدگی و سپس به صورت خستگی آگاهانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر و سپس به شکل مقاومت درونی روح ما نسبت به سناریوهای پیشنهادی عقده ها روانی ما ظاهر میشود ، و همچنان که ما گوشمان به حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آن بدهکار نیست، در نهایت به فوران احساسات و رفتارهای مهاجم تبدیل میشود: مختل شدن خواب یا عادات غذا خوردن، کشش به یک رابطه‌‌ی نامشروع با جنس مخالف، خوابهای ناراحت کننده و اعتیادهای تخدیر کننده وگاهی کشنده وتخریب کننده و...
چیزی که در مورد همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی این پدیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ظاهراً پراکنده و مجزا، اما در بسیاری از زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متفاوت مشترک است،
"پایان یافتن ایده هایی است که به نظر میآمد زندگی را نجات خواهد داد" .
.
فرد انتظار دارد که در عوض آن همه تلاشی که در نیمه اول عمر برای نجات از دست ناامنی ها انجام داده حالا زندگی تمام عیار در خدمت او باشد . اما به یک باره متوجه سوالی عمیق میشویم ،از خود می‌‌پرسیم: «من کارهایی که مورد انتظار بوده است را بر اساس بهترین درکم از خودم و جهان انجام داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام. بنابراین چرا احساس می‌‌کنم که اشکالی در زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام وجود دارد، این سؤالی دردناک است و همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی ما، بله همه‌‌ی ما دیر یا زود این تناقض بین آنچه دنبالش بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم، آن چه در خدمت آن بوده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم و آنچه به آن رسیده‌ایم با آن چه در لحظات شخصی‌مان صادقانه احساس می‌‌کنیم، تجربه می‌‌کنیم.
واین لحظه در نیمه دوم عمر بنیادی ترین لحظه در کل زندگی بشر خواهد بود ودقیقا راه رفتن بر روی لبه تیغ است.
یا مسیر درست را انتخاب میکنیم وشاهد یک بلوغ وشکوفایی عظیم خواهیم بود ویا سقوط میکنیم وشاهد یک فروپاشی عمیق خواهیم بود.

/ 10 نظر / 6 بازدید
دوستدار

... راه رفتن بر روی لبه تیغ ... یا مسیر درست را انتخاب میکنیم و شاهد یک بلوغ وشکوفایی عظیم خواهیم بود و یا سقوط میکنیم و شاهد یک فروپاشی عمیق خواهیم بود... کاملا حسش میکنم. انگار همون "پل صراط" است که بارها در طول زندگی وصفشو شنیدیم، و الان دارم از روش رد میشم با احتمال سقوط اما امید به عبور ! ...

دوستدار

"الهى! ناتوانم و در راهم و گردنه هاى سخت در پیش است و رهزنهاى بسیار در کمین و بار گران بر دوش ... یا هادى اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لاالضالین" نجم الدین حسن زاده آملی

محمدی

اصنا من با این پست گریه ام گرفت.اه. اینم شد کار اینم شد زندگی اینهمه جون بکنی اخرشم نتونی جواب بدی یک فروپاشی عمیق. همشم تقصیر مامانمه ورداشته قرصای منو مرتب کرده ملوم نی از کی تاحالا افسردگیم افتاده پشت پشتی.نخوردمش. شب مبعث روز میمون خاب دیدم شما ی دمپایی میخاسین من گرفتم واستون اوردم با هزار دوزو کلکی ک از خونه زدم بیرون.بعد شنیدم تو اتاق داشتین بایکی دادوبیدادمیکردین این چ مدلیه من ک این شکلی نمیخاسم خودم میرم همونی ک میخاسمو میخرم. تا حالا ی دیوونه خابشو تعریف کرده بود واستون؟ انقد دلم میخاد همین امروز برگردم تیمارستان.از زندگی و غمهاوگریه های خنده دارش بدم میاد

دوستدار

محمدی عزیز. میتونم یه سوال بپرسم؟! ... واقعا تا بحال بیمارستان روانپزشکی بستری شدی یا شوخی میکنی؟! ... این یکی از بزرگترین ترسهای زندگی من در بدو ورود به سی سالگی بود. همون موقعی که دچار افسردگی شدید بعد از زایمان شده بودم ... میترسیدم از اینکه به حدی از جنون برسم که منو اونجا بستری کنن [نگران] ... هوز هم میترسم.

محمدی

دوبار

دیوانه خطرناک

وای عکس چقدرشبیه اقای رضایی ست!!!!!!!!!!!!

محمدی

ضایع شدی با پرچمت. با اسمت هم. چون من گفته بودم اسمم مناسب فضای اینجا نیست دیگه عوضش میکنم. و تو نمیدونی دیونه ها دروغ نمیگن حتی اگه خطرناک باشن.

محمدی

ولی حرکت این کامنت گذار واسه من خیلی جالب بود. ک از اسم سابق من استفاده کرد تا همچین کامنتی بذاره.دیونه ی خطرناک. هه. این همه اسم. اینو انتخاب کرد.از من بیچاره ترم هست.

محمدی

من لحن بی ادبانه ی خاص خودمو دارم ولی هیچ وقت بخودم اجازه نمیدم اینطوری بشما با هر اسمی بی احترامی کنم. شما برای من خیلی قابل احترام هستید. من همیشه هدفون تو گوشمه. وب شما رو باز میکنم. اونو خاموش میکنم.دوس دارم بادقت بخونم. هرچند مث اندازه خودم میفهمم.اگر اونروز شما بجای اینکه بمن میگفتید از این ب بعد کم کم تمرین کن باادب و اداب مناسب با این فضا اشنا بشی میگفتید دیگه کامنتم نذار. من باز بیصدا میومدم.حتی با هیچ اسم دیگه ایم کامنت نمیذاشتم.

دوستدار

خانم محمدی میتونی از تجربیات اون دوباری که بستری شدی برای من بگی؟ ترجیح میدم تو وبلاگ خودم بنویسی، اما اگه خودت اینجا راحت تری با پوزش از استاد لطفا برایم بنویس. ممنون[گل]