به شکستهای زندگیم مدیونم وشب یلداهای فراوانی پشت سر گذاشته ام

وقتی به روندهای خودم در زندگی نگاه میکنم ویک به یک صحنه های سخت وتلخ تصمیم گیریم را بررسی میکنم میبینم در آشفته ترین ومبهم ترین شرایط که به نظر میآمده همه چیز در ورطه خطر ونابودی قرار گرفته ولی من باید راهی را انتخاب میکردم وبالاخره سمتی را برای حرکت ویا لحظاتی را برای توقف وبازنگری ومترصد فرصت مناسب ماندن برمیگزیدم.
روزها وشبهایی پیش امده است که باورم برای اینکه این نیز میگذرد را گاهی ازدست داده ام و در این بیکران لحظه به خود وراهم شک کرده ام وبا خود به این جمع بندی رسیدم که شاید کل مسیر را اشتباه امده ام وباید از خیر رویاهایم بگذرم وبه یک زندگی فاقد ارزو بسنده کنم و با چند خاطره مختصر روزها را سرکنم تا مرگ کم کم تمام زندگی را مرحله به مرحله در برگیرد.
ودرست زمانیکه مرگ را برای رویاهایم دیده ام، دوباره جان تازه ای گرفته ام چرا که چیزی در رونم به من یادآور شده است حالا که مرگ را میپذیری بار دیگر اسب آرزوها را برای نبرد اخر زین کن ودوباره تاخت بزن وبا دستهای خودت رویاهات را دفن نکن بگذار لااقل تو در ابن قتل نقش نداشته باشی. 
ازخودم میپرسیدم نهایت چیست؟ 
پاسخ میدادم طرد شدن ،بی ارزش شدن ،تحقیر شدن 
جواب میدادم باشد برای من مثل مار پله میماند ،پس دوباره تاس میآندازم ودنبال نردبان میگردم ودر اون روزها فقط به ادامه بازی وماندن در فضای فرصت فکرمیکردم ودر حداقل ها بودن را به امید پایان طوفان سر میکردم.
تا کم کم اولین روزنه ها گشوده میشد ومن هم دوباره جان میگرفتم وشروع به شتاب برای شکل دادن به اتفاقات مینمودم.
میدانستم که برخی از ادمها دوسم ندارند ،چرا که رشد من فرصتهای انها را محدود وگاهی هم از بین میبرد بنابراین حق داشتند مقاومت ومدامت در رقابت داشته باشند ،پس می ایستادم وبا حداقل قدرت کینه وانتقام وبا حداکثرقدرت رویاهام وباور به روزهای خوب نبرد را پیش می بردم.
بارها این نبردها را باختم اما با یاد نمردن از باختن دوباره برپا شدم وساختم ،
هنوز هم اون روزها وشب ها تکرار میشود ومن همچنان میترسم وبی قرار میشوم اما بازهم تاس می اندازم وبه بازی ادامه میدهم.

سهیل رضایی

/ 6 نظر / 23 بازدید
فاطمه

شاید عجیب ترین اتفاق بود خوندن این مطلب چون من دیشب مشابه این احوالات رو تو دفتر خاطراتم نوشتم و منتظر یه تایید بودم که نشون بده من دارم چه میکنم خیلی شگفت زده شدم نمیدونم چی بگم

اذربانو

زمان مدرسه ها یه کتاب انشا داشتیم مطالبش ادبی بود از رو اون کپی میکردیم اگه هم موضوع پیدا میکردیم با موضوعات خانوم معلم و کتاب. این متنو خوندم یاد کتاب انشائه افتادم. اخه هیچ وقت متناشو درک نمیکردم و همیشه میترسیدم خانوممون بگه خودت نوشتی؟ منم دروغ بلدنبودم بگم.حالا مثلا این خلاصه یه پست نوشته ملوم نی چ شبها چ چیزا پشتش بوده.و هنوز این بازی ادامه داره و ب این بازی چ نگاهی داره.من اگه مارپله باقانون من باشه میگم نیشش کشنده بود تمام.تو اون موضوع دنبال نردبون نمیگردم دیگه

لاله

سلام استاد شب یلدا وشبهای دیگر که همه انها رازها یی دارند مبارک استا دعزیزم تقد یر این بو ده راهی رو گر چه سخت ودشوار طی کنید تا کسا نی همچون من دوبارووه متولد شوند دوباره جان بگیرند وبه زندگی سلام کنند اقرار میکنم کوری بودم که تازه چشمم به جهان گشو ده شدم اکثر وقتها حرفهای شما در ذهنم نقش میبنده شما برای خیلی خیلی ها عزیز و دوست داشتنی هستید ومن به شما ارادت دارم با سپاس

دوستدار

دعا و آرزويم اين استكه همواره مانا و پيروز باشيد. [گل]

دوستدار

" اگرانسانهایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند،دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد. " شهيد سيد مرتضي آويني

نرجس

خیلی زیبا بود .هر انچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند .ممنون ممنون ممنون