...

چه خبر؟لبخندلبخند

/ 51 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
و.ر

توی هفته پیش یه اتفاقی برام افتاد که از جهتی خوب و از جهتی شوک آور بود. به طور کاملا اتفاقی نام دکتری رو از یکی از دوستان شنیدم و به شکلی کاملا کاملا اتفاقی در یک جستجوی اینترنتی وارد سایت شخصی پزشک مربوطه شدم. مطالبی که در سایتش خوندم کاملا منو شوکه کرد: علائم شایع یک مشکل فکی شامل سردرد، گردن درد، درد صورت و چشم، کتف و شانه درد، درد در ناحیه فک و حتی کمر درد!!! نمیدونستم گریه کنم یا بخندم از 11 سال پیش بعد از 3 سال ارتدنسی این مشکلات به مرور ایجاد شده و این اواخر به حد اعلای خودش رسیده بود. خیلی خیلی دوست دارم راجع به اتفاقاتی که در این 11 سال برام افتاد بنویسم ولی از حوصله همه خارجه. خلاصه شنبه روزی که شما این سوال رو پرسیدید من رفتم پیش همین دکتر و فهمیدم در یک پروسه درمانی تقریبا یکساله همه دردها از بین میره!!!

نازبانو

من به تازگی دارم متوجه میشم انرژی جادوگرم خیلی ضعیف شده و بیشتر دارم با جنگجو و حاکم پیش میرم و واقعیت اینه که اصالت وجودم با جادوگر همراهه به نظرم اغلب خسته گی هام به خاطر چالش هایی هست که حامی و جنگجو دارند برام پیش میارن. الان میبینم نیروی جادوگرم خیلی کارگشاتر بوده. آتنای وجودم برنامه میریخت و جادوگرم براش فضا رو محیا میکرد. چند شب پیش داشتم فیلم روز هشتم رو میدیدم اینگار تمام زندگی من خلاصه میشه به خیر خواستن برای دیگران دقیقا مثل ژرژ، تا زمانی که برای بقیه دستهام رو بلا میزدم و خودم کنار میایستم، روزیم(مادی و معنوی)به بهترین نحو حاصل میشد.اما از وقتی تمام وجودم شد "من" و خواستن برای "من" درها اغلب به روم بسته شد و شدم یک هیولای عصبانی. دلم انرژی جادوگرمو میخواد. دلم آرامش و خلوتش رو میخواد ولی امان از انرژی های عقلانی که دربندم میکنن که نه اگر ما نباشیم کاری از پیش نمیره. با اون عبارتهای جادویی تون یک تلنگر به جادوگر من بزنید تا بتونه سوار جادوی سحر انگیزش بشه و پرواز کنه[لبخند]

سحر

اقای رضایی ممنون از پاسختون هر چند که من چیزی به عنوان چگونگی کار ومقابله با ویرانگر حقیقتا ویرانگر روح وجانم از شما دریافت نکردم اما از اینکه موجب اعصاب خردیتان شدم پوزش (یه تلخی تو لحنتون نمایون بود ) بارها وبارها جواب بی اعصاب شما رو به خودم گفتم ولی افاقه نکرده و..........برام دعا کنید دعای استاد در حق شاگرد گیراست از دوست نازنینم حامی کمال تشکر را دارم نازنین حست رو همراه متنتان لمس کردم خواهرانه بود اما خواهرم اگه تا اینجا بااین تصور بودی که چیزی هستی و موندنت فایدهای داره حداقل اگه برای خودت نه برای دیگران وبعد یکباره چشم باز میکنی میبینی نه برای خودت نه برای دیگران هیچی نبودی اونوقته که از همه ومهمتر از خدای خودت شرمنده میشی که زمین پاکش رو اشغال کردی و هوای اون رو استشمام

سپیده نادری

سحر جان متأسفم که اینو میگم ولی احساس می کنم خیلی نسبت به خودت کم لطف هستی و احساس بی ارزشی می کنی. [ناراحت]

یه دوست

چرا اینقدر خشن با سحر برخورد کردید اشناتونه یا دلتون براش سوخته ؟[خنده]

رویا

به سحر : من فکر میکنم این "خشونت" به تعبیر شما ، لازمه ، مثل یه شوک ، یا یه انرژی که تو رو وادار به حرکت کنه . تو خودت داری میگی زمان رو از دست دادی ، بعد الان داری حسرت می خوری !! تو دقیقا همین لحظه هایی رو هم که داری حسرت میخوری ، از دست میدی . متوجه میشی ؟ خب دیر شده باشه ، بلاخره باید از یه جایی شروع کنی ، تو میگی خودتو تا یه حدی خام میبینی ، این خام بودن با دست روی دست گذاشتن به پختگی نمی رسه . نمیدونم چرا ولی این حس رو کردم که ، تو قبل از شروع مبارزه ، باخت رو قبول کردی ، پس تو این شرایط فکری اگه تلاشی هم بکنی بی نتیجه است ، چون خودتو باور نداری . اون انرژی که دنبالشی برای اینکه اساسا بلند شی و یه کاری بکنی ، درون توئه ، نه آقای رضایی و نه هیچ کس نمی تونه این رو به تو بده . قوی باش ، شروع کن ، از همین حالا ، همین لحظه ، به خودت ایمان بیار، خوتو باور کن ، [تایید]

زهرا از آمل

سلام خبر خوب اینکه:تشخیص پزشکای شهرمون از اینکه مادرم باید رو قلبش عمل باز انجام بشه غلط بوده و مادرم به یه شهر دیگه برا درمان رفت ک اونا گفتن با دارو مشکلش حل میشه... خبر بد اینکه:من دارم وارد مقطع دبیرستان میشم،البته این خبر خوبیه ک باید وارد این مقطع بشم اما با اینکه درسم خوبه تو هیچکدوم از آزمونای ورودی مدرسه های نمونه و تیزهوشان از سر لجبازی با خانواده شرکت نکردم و الانم یه مدرسه بسیار بد،یه جورایی یکی از بدترین مدرسه هاتو شهرمون ثبت نام کردم ک اصلا اونجارو دوس ندارم،حالا نمیدونم چطوری باید 9 ماه اونجارو تحمل کنم... وااااااااای

هبه

تنها خبري كه فعالا برام هست ماراتونه يعني بايد براچند تا جشنواره نفس نفس بزنم از خوارزمي گرفته تا جوانه خبرديگه اينكه متا سفانه هوا آي گرمه آيييييييي گرمه كولر بدبختمون ديگه نا نداره ه ه ه ه [لبخند][لبخند][خجالت]

سحر

رویا جان رویا جان دقیقا همینطوره که شما میگید خیلی با خودم نا مهربون بودم خیلی وهمیشه از مبارزه میترسیدم اما امروز چند جا برای کار تماس گرفتم تا ببینم چی میشه . دوستان من مثل گندمند یعنی یه دنیا نعمت وبرکت نبودنشان قحطی وگرسنگی است ومن چه خوشبختم که زردی خوشه های گندم در اطرافم موج میزند (حامی [گل]- سپیده [گل]- رویا عزیزم [گل])مهربانی تان را قدر میدانم وآن را در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد

نازبانو

با جوابی که بهم دادید دقیقا اشاره کردید به بخشی از سایه ام که تازه داشتم باهاش رو به رو میشدم.من خودمو وقف دیگران میکردم و به تازگی اگر دوستان نزدیکم جایی برای خوشگذرونی میرفتند که به بقیه خبر نمیدادند من توی وجودم سرزنششون میکردم. یعنی چون خوشگذرونی و خواستن برای خودم رو در وجودم سرکوب میکردم بیرون از وجودم هم سرکوبش میکردم. این حالتم از جایی می اومد که چون به نظر مامان، خواهر بزرگم نیاز به حمایت داشت و لازم بود به چشم بیاد من رو میفرستادن توی حاشیه و مدام این حرف تکرار میشد که تو گذشت کن بزار خواهرت بره جلو. اینجوری من یاد گرفتم چیزی رو برای خودم نخوام و خواسته هامو سرکوب کنم و از یک جایی به بعد سرکوبهای تلمبار شده به دیگران هم سرایت کرد. با این اوصاف اگر منظورتونو درست متوجه شده باشم لازمه برای شفای روحم " نقابِ فضیلتِ من کنار میکشم تا تو به چشم بیای" رو کنار بزارم ؟ و گاهی حتی به خواستن برای خودم هم اهمیت بدم؟