خیلی حالش خراب بود ولی ...

یکی از دوستان  قدیمی ام 5شنبه  بهم  زنگ زد وگفتش که میخوام شنبه ببینتم.

امروز اومد ودیدم که یک جوان  حوالی 35 ساله هم همراهش اومده ،وقتی وارد اتاقم شدن بهم نگاه می کردند ومیخندیدند

گفتم: در خدمتم بحث را شروع کنیم

 پسر شروع به صحبت کرد

گفت:حدود چند ماهی را زندان بوده وتازه بیرون اومده وقبل از زندان رفتن هم درامد میلیاردی داشته که با یک اتفاق ناگهانی که اون هیچ نقشی در آن نداشته همه چیز پودر میشه به گونه ای که دیگه ازپس ساده ترین تعهداتش هم برنمیاد

وحالا حال بدی داره وشبها کابوس میبینه ودوست داشت برای ارامش داشتن کمک بشه

بعد ازکمی شنیدن بهش گفتم که تمام قصه این نبود که روایت شد!

چون در روند روایت نه اشکی بود نه آهی نه بغضی ونه گرفتگی در عضلات ونه تنگی نفسی!

پس حقیقت سانسور شده است

کم کم رفتم سراغ رابطه با پدرش ،واز او سوال کردم ،

پسر گفت که پدرش آدم بسیار مثبتی است وهمه دوسش دارند وخودش هم عاشق باباش است

همین جا بود که بهش گفت تو هم عاشقشی وهم ازش متنفری!شوکه شد.

وبا قاطعیت آلوده به بغض حرفم را رد کرد

من هم که سر نخ را پیدا کرده بودم ادامه دادم وبهش گفتم حس می کنی بابت کنارت نبوده وبه اندازه کافی تحویلت نمیگیره!؟

با یک نگاه عصبی وپرازپرخاش نگاهم کرد وگفت: من اینجا برای مشکل خودم اومدم نه بابام!

گفتم: مشکل تو از دیروز شروع شده وامروز گل داده

اشک در چشماش حلقه زده بود

بهش گفتم برای چی با باندهای فاسد اقتصادی رابطه گرفتی ؟

میخواستی خیلی بزرگتر از بابات بشی وبزنیش زمین؟وحالش را بگیری؟

تعریف کرد که یک روز حسابی کک زده ومشروب فراوان هم خورده ووقتی باباش تماس گرفته که باهاش سفر بره سریع قبول کرده وبا بنز آخرین مدلش میره پیش باباش تا باهم بروند سفر.

باباش میپرسه ماشین از کجا اومده؟

میگه: حلاله شما راحت باش

 وبابا دیگه تامقصد یک کلمه هم حرف نمیزنه.

بهش میگم حس کردی حالا که کک ومشروب زدی از بنزت میتونی رو نمایی کنی وبابات را تحقیر کنی؟

بازهم خیره وبا بغض نگاهم میکنه

بهش میگم تو آدم ترسو ،ضعیف وناتوانی هستی

وتمام این سالها بدنبال قدرت نمایی برای پوشاندن این ضعفها بودی

خشم در صورتش فوران میکنه ودستاش عرق میکنه ودیگه طاقت ادامه نداره .

من هم ترجیح میدم به جلسه پایان بدهم

بلند میشوم وآماده به خداحافظی 

اما اون روی صندلیش خشکش زده

به من میگه: اگر میتونستم حتما با دوتا دستم همین الان خفه ات میکردم

خیلی رک وبیرحمانه من را باز کردی

حالا چیکار کنم؟

گفتم: برو وبین قدرت مبتنی بر اصالت یا قدرت مبتنی بر فسادورذالت  تصمیم بگیر