بی شک مهاجرت از روستا و مناطق حاشیه ای و شهرستان ها به مراکز استان به ویژه پایتخت ها دلایل بسیار متعدد جامعه شناختی، اقتصادی و سیاسی فراوانی را دارا می باشد و به طور قطع دلایل حاکم بر این جریان آن قدر در هم تنیده است که به سادگی نمی توان سرنخ آن را پیدا نمود.

 

اما چنانچه کتب درسی، نوع مدارس و دانشگاه های در نظر گرفته شده برای هر منطقه را بررسی نمائیم، قطعاً به این موضوع پی می بریم که بخشی از دلیل مهاجرت و سرگردانی در دل عدم مدیریت منابع انسانی در این حوزه می باشد و این مشکل از آن جا آغاز می گردد که ساختار برنامه ریزی و تفکر کشور به جای نگاه ابزاری به مدرسه و دانشگاه و در مجموع آموزش در کشور گهگاهی آن را هدف و گهگاهی هم پرستیژ اجتماعی در نظر گرفته بنابراین بجای آن که پژوهش منطقه ای، روستایی و استانی از زاویه نیاز شناسی و منبع شناسی عامل شکل دهنده کتب درسی و طراح نظام آموزش گردد به یکباره ما شاهد شکل گیری یک نظام غول آسای آموزشی می گردیم که هزینه کلانی از مملکت را می بلعد و در انتها نیز حجم عظیمی از بی هویتی و عدم امید به آینده را که نشات گرفته از ناکارآمدی دانایی حاصله می باشد به بار می آورد.

بنابراین آنچه ضرورت است نگاه ابزاری به دانش و فن آوری می باشد تا بتوان از انسان در مراحل تحصیل موجودی انکشافگر ساخت تا بتواند بطور مداوم ارزش های تازه ای از بوم خود کشف و به اطراف صادر نماید و به گونه ای شرایط را تغییر داد که حاشیه شهر خوش نشینی و مرکز آن مشکل نشینی باشد و برای رسیدن به این جریان و رهایی از وارونگی راهی نیست جز بومی کردن دانش و دانشگاه.