متن ذیل را یکی از دانشجویان بسیار فعال کلاس  انرژی های مردانه برایم ارسال کرده که خواندنش را برای همه مفید دانستم.

استاد عزیز

تا
پیش از هادس(انرژی عمقی دیدن زندگی,معنا دار کردن زندگی وخردهای ناب افسردگی)، بخش عمده ای از کلاسها برایم جنبه تفریحی داشت، با خودم میگفتم دارم
یه دوره­ای می­گذرانم که یک روز در هفته علاوه بر اینکه خوش میگذرد یه سری چیزها در
مورد خودم کشف میکنم که همین کشفیات هم جنبه طنز داشت، فضای جدید و متفاوت کلاسهای،
آشنایی با آدمهای تازه، آدمهایی که حس می­کردم یک ویژگی مشترک همه ما را دراین کلاس
به هم رسانده، همه اینها جالب و خوشایند بود.

کلاس هادس رو هم با همین حس آمدم(ناگفته نماند طی جلسه هادس حداقل دوبار به
زانوانم فشار آواردم که بنشینم و با تمام سختی که این جلسه داشت، کلاس رو ترک
نکنم)

هادس مرا زیرورو کرد، هادس درونم را شخم زد و خورد کرد، بعد از هادس دیگر
خودم نیستم. علی رقم تمام صداقتی که همیشه با خودم داشته ام حس میکنم یه جاهایی حتی در این کلاسها خودم را فریب داده­ام و دستم را محکمتر بر روی ماسکهایم فشار داده­ام که دستم برای خودم رو نشود. در این هفته­های اخیر بارها و بارها سی دی های کلاسها را گوش داده­ام حال دیگر نمره­ی تستهایم برایم اهمیتی ندارند در واقع انرژیها ارجحیت خود را نسبت به هم برایم از دست داده اند، تا پیش از این با افتخار در مورد نمره­ها و انرژیهایم فکر میکردم و صحبت میکردم ولی بعد از هادس تمام وجودم را دردی عمیق فرا گرفته، شاید با خودم رو راست تر شده ام، شاید، نمیدانم.

بعد از هادس دچار شک شده­ام واقعا نمیدانم چه هستم، که هستم، کجاییم، هادس مرا مقابل
خودم بی­دفاع کرده، در هفته هایی که گذشت چیزهایی از من بروز کرده که خودم را دچار
وحشت میکند. بعد از سه ترم دوره بجای اینکه شناخت بهتری از خودم پیدا کنم با بیگانه
ای در درونم مواجه شدم که ملغمه بی­قانونی از انرژیها، شکها، تردیدها، ماسکها و
دردهایی است که همیشه با خود فریبی به سایه هدایت کرده­ام. هر روز آدمهای بیشتری به
من می گویند تغییر کرده­ای و این جمله هر روز معنایش را برایم از دست میدهد، مرا
میترساند، میخواهم اعتراف کنم که تمایل داشتم با تمام وجود جلوی این تغییرات را
بگیرم ولی ناتوانم بودم، شعله ای که تقریبا یک سال پیش در جلسه معصوم روشن شده حال
دارد تبدیل به آتشی عظیم میشود که قصد دارد مرا به تلی از خاکستر بدل کند. شرایط
بیرونی زندگی ام نیز با این شرایط روحی همدست شده. حس میکنم زائر کوی هادس شده ام که نه توان گذشتن را دارم و نه توان بازگشتن.

نمیدانم همه اینها تاثیر هادس بوده یا کل دورها ؟زیرا این احساسها از اواسط
دوره مردان شروع شده و جلسه هادس تیر خلاص رو زده، نمیدانم، فقط این را میدانم که
نمیخواهم هیچ تلاشی برای خروج از این وضعیت بکنم فقط میخواهم در این حال بمانم،
احساس عجیبی دارم، با تمام رنجی که میبرم یک لذت بیمارگونه هم در این حال وجود دارد
که واقعا نمیتوانم درکش کنم...

از
اینکه حرفهایم را خواندید سپاسگزارم.

شاگرد شما.ل

سهیل رضایی:مسیر را کاملا درست آمده اید ودقیق هم دارید اتفاقات درونی را دنبال میکنید.انچه به نام فروپاشی از آن یاد میکنید تمام دستاوردیست که کسی می تواند ازدوره های خود شناسی بدست آورد. چون شما زمان زیادی برای لذت بردن از زندگی نداری وحیف است که عمر به تظاهر ودروغ وریا بگذرد پس بروید وخوش باشید واین مرگ را جشن بگیرید که با خود تولدی بزرگ  همراه دارد.