گاه درون من آشوب میشود            
به یک باره سرداری غریبه پرچم دار نور میشود
بی انکه بخواهم تمام آرزوهایم وارد هور میشود
  ذهنم این شبها بی نهایت پر هیاهو میشود
با خودم میگویم صبور باش ،آرامش  که به زور نمیشود
سردار تازه قصد سفر کرده است
اما سفر بی قربانی آغاز نمیشود
پس گذشته وباورهایم را هدیه قربانگاهش میکنم
تا شاید با این سفر  منزل نو کنم.
سهیل رضایی