شما بگویید چه کنم؟

پاسخ دهید و تحلیل پاسخ خود را یک هفته بعد بخوانید.


عاشق چشمانی هستم که تمنای من است. عاشق صورتی هستم که رو به من دارد.

با من می خندد، چشمک می زند و من را به خود مشغول می کند.

کلامش سحر است و پیامش غذای روح. وقتی حرف می زند همگان را سحر می کند، اغوا می کند، می خشکاند و می رویاند.

در او رازی پنهان است. گنجی که من می دانم چیست و آن گنج از آن من است.

هر روز امید وصال دارم و در پایان شب امید به فردا.

یک روز منتظر معجزه ای هستم که من را به او نزدیک کند و یک شب رویای آن را می بینم.

روز دیگر با خود می ستیزم اگر بگویم و او نخواهد فرصت فردا را از بین بردم و شب کابوس جدایی می بینم .

روز دیگر با زبان بی زبانی با نگاهم، با لبخندم به او می گویم که دوستش دارم و او به من می خندد، نگاهم می کند و سر به پایین می اندازد و می رود تا پایان شب تاریکی...

چرا او نمی فهمد که من دوستش دارم؟

چرا او مرا حدس نمی زند؟

شاید به شب تارم می خندد.

شاید به نگاهم که پر از تمناست پوزخند می زند.

روزی او را با یک دوست دیدم.

با هم می گفتند، می خندیدند و با هم می رفتند.

.

.

.

به نظر شما ؛

  1. آیا کسی که در کنارش بود، فقط یک دوست قدیمی است و نباید دلتنگ شوم؟
  2. آیا پای شخص دیگری در میان است و او به من و عشق من خیانت کرده است؟
  3. یا من اساساً مورد پسند او نیستم و او خواسته با این کار عشق من را تحقیر کند، شاید من خیلی کوچکتر و حقیر تر از آن هستم که در کنارش قرار گیرم؟
  4. عاشقی از من بعید بود، نباید دیگر هرگز عاشق شوم.
  5. اگر این تجربه ای از زندگی او باشد، نسبتش با من چیست؟
  6. این فرصت آخر است. باید جلو رفت، هر آنچه باید یشود، بشود.

  7.                                                           گردآوری : تهمینه نصرتی
                                                          (باشگاه بیداری قهرمان درون)