دوشب پیش پدرم با هم تماس گرفت وگفت حالش خوب نیست؛

به همراه برادرم سربع بردیمش بیمارستان وچون تشخیص دقیقی نداشتند به چند بیمارستان تا 4صبح سر زدیم وآخرین بیمارستان که تا 4صبح میهمانشان بودیم بیمارستان نبی اکرم بود. اورژانس آنجا برایم تجربه جدیدی به عنوان یک ایرانی بود. پزشکان وکادر نمادی از آرامش وآرام بخشی بودن,اونجا باید تعداد آزمایشهای مختلفی انجام میشد که همه را با نهایت تخصص وتعهد انجام دادند.با اینکه بسیار حال بدی داشتم ولی بابت این همراهی انسانی ووجدانی احساس امنیت بزرگی در درونم وجود داشت از طرف دیگه لذت میبردم از این که فضایی ایجاد شده بود که تمام وجود در خدمت پدرم باشم وجالبه که با هر برگ عکس وازمایشی که به من میدادن خوشحال می شدم که باید دویدن بیشتری انجام دهم ودوست داشتم (با اینکه حال پدرم بد نبود ومیتونست راه بره )اون بخوابه روی تخت چرخ داره  ومن اون را هل بدم ببرم این ور اون ور،خیلی خوشحال بودم که میتونم بهش خدمت کنم.خلاصه که تضاد عجیبی در من وجود داشت وفرشتگان مهربانی در اطراف ما بودند که جهنم حادثه رابا تونلی از طعم بهشت برایمان قابل پذیرش کرده بود.

             خدارا شکر بعد از تمام آزمایشها گفتند اوضاع خوب است .

واز آن خوبتر خوبانی بودند که در آن بیمارستان مشغول خوب کردن حال بقیه مردم بودند.

                          امیدوارم همیشه خوب باشند وخوب بمانند.