چندوقتی بود که زندگی نامه ام را ادامه نداده بودم اما حالا که سرم کمی خلوت شده باز میخواهم بنویسم.علاقه مندان شماره های پیشین را در دل نوشته ها میتوانند دنبال کنند.

رئیس منطقه 12 اموزش پرورش تهران که بیش از 50 دفعه مرا در اداره اش دیده بود ودیگه از دستم کلافه شده بود وقتی داشت از اتاقش بیرون میامد ودید من هم با کلی اشتیاق دارم به سمتش میایم غضب ناک نگاهم کرد خواستم عقب گرد کنم که منصرف شدم وقصد کردم که بایستم.

او به سرعت به سمتم امد وپرسید : کاغذ سفید داری ؟

گفتم : بله گفت دربیار وبنویس دقیقا چی میخوای ؟تا من ان را تایید کنم .اما یم شرط دارد وانهم اینست که دیگه اینجا پیدات نشه! باشه؟اگر ببینمت این مجوز را لغو میکنم!

من هم همینجور که سر تکان میدادم سریع کاغذ را دراوردم .نوشتم:بدینوسیله به مدارس منطقه مجوزداده میشودتا در برپایی کلاسهای تند خوانی با موسسه تند خوانی نصرت در مدارس خود همکاری بنمایند.

رئیس منطقه آن را پاراف کرد تا دبیرخانه انرادر سربرگ اداره تایپ وشماره نموده وبه من تحویل دهند.ورونوشتی هم برای مدارس ارسال گردد.

از این موفقیت در پوست خودم نمی گنجیدم ورفتم رستوران میدان شهدا وبه خودم سور دادم.

این یک موفقیت ساده نبود بلکه شکستن یک سد بزرگ وعبور از یک دیوار بلند بود که در طرف دیگر آن شهری از فرصتها ی بزرگ را میتوانستم ببینم.با این توافق برای ورود به سایر مناطق اموزش وپرورش دیگر مشکل سختی پیش رویم نبود.

هفته بعد با یک دسته گل رفتم دفتر رئیس وگفتم برای تشکر آمده ام ؛

مشغول چانه زنی با مسول دفتر بود که رئیس در را باز کرد وبا تعجب وبهت مرا دید.

تا امد حرفی بزند گلم را جلو بردم وگفتم فقط برای تشکر آمده ام.به داخل اتاق دعوتم کردم ومن هم بعد از ورود دوره مکاتبه ای تند خوانی را به همراه گل تقدیم کردم وراغبشان کردم که دوره را بگذرانند وآنها هم پذیرفتند.بعد از چند هفته از محتوی ابراز رضایت کردند واین خود باعث امتداد دوستی وهمکاریهای آتی شد.در قسمتهای بعد براتون میگم که چگونه با فیلم کلاه قرمزی واداره کل آموزش وپرورش تهران موسسه یک پرش بزرگ انجام داد. این روزها 22 سال داشتم.