دیروز بعد از کلاس آرتیمیس حال خوبی نداشتم، آشفته بودم 

 حس میکردم راهکارهایی که شما دادید برای تعدیل این انرژی کم
بود  من در کلاس دیروز از صحبتهایی که دو نفر از دوستان داشتند بشدت
متاثر شدم و یاد دوران نوجوانی خودم افتادم، زمانی که آن مادر و خاله از دختر و
دختر خواهرشان حرف زدند عمیقا دلم برای هر دو طرف سوخت، من دوره نوجوانی و جوانی
سخت و درعین حال جذابی را پشت سرگذاشتم، با موانع زیادی روبرو بودم، درخانواده سنتی
بزرگ شدم ، علاقه زیادی به تجربه کردن داشتم، رشته دبیرستانم را دوست نداشتم و تمام
رشته های مهندسی که قبول شدم را بعد از دو یا سه ترم انصراف دادم، بعد تصمیم گرفتم
رشته مورد علاقه ام را ادامه دهم و برای اینکار باید در دانشگاه آزاد درس
میخواندم،خانواده بشدت مخالفت کردند دانشگاه شهید چمران اهواز رشته علوم سیاسی
نداشت، خانواده تمام کمکهای مالی خود را قطع کرد تا من مجبور شوم در دانشگاه سراسری
تحصیل کنم

پدرم هم آنقدر سنتی بود که اجازه رفتن به شهر دیگری برای ادامه تحصیل را
به من نمیداد، من هم از رشته ای که قبول شده بودم انصراف دادم و مشغول به کار شدم و
بعد در دانشگاه آزاد اهواز رشته علوم سیاسی را بدون اینکه به خانواده بگویم انتخاب
کردم و ادامه دادم، بدون اینکه در آن چهار سال یک ریال از خانواده بگیرم،

در دانشگاه وارد گروههای نمایشی شدم و بازی کردم، بازهم از طرف خانواده منع شدم ولی
ادامه دادم، وارد گروههای کوه نوردی و طبیعت گردی شدم، به جاهای ناشناخته و بکر سفر
کردم، بازهم با تمام موانع و سختیها ادامه دادم، وارد انجمنهای خیریه برای کمک به
کودکان سرطانی شدم نمایشگاههای زیادی به نفعشون ترتیب دادم، به کودکان بی سرپرست
زیادی درس دادم، و ....... ولی برای هرکدام از این موارد جنگیدم و جنگیدم بعداز
مدتی تصمیم گرفتم از خانواده جدا بشم و مستقل زندگی کنم، این کار من جنجال بزرگی در
خانواده سنتی ام بپا کرد، بدون حمایت مالی خانواده این کار رو انجام دادم،

الان هم جایگاه کاری مطلوبی دارم و هم جایگاهی خانوادگی ام مورد رضایت هست. پدرم به من نزدیک شده و مرا پذیرفته و تمام مشورتهایش را با من انجام میدهد ولی در این میان
مادرم هم به اندازه من اذیت شد،من همیشه اذیت بودم که چرا به قول همه عجیب هستم چرا
اینقدر متفاوتم چرا به قول هم غیرقابل دسترس هستم ولی الان میفهمم هم و همه بخاطر
این انرژی هست و کم نیستند افرادی که مثل من نگاه میکنند و زندگی میکنند. دیروز دلم
میخواست با اون دوتا خانوم صحبت کنم چون موانع و محدودیتهایی که خانواده برای
دختران آرتیمیسی ایجاد میکنند فقط رسیدن به اهدافشون رو مشکلتر میکنه چون این نوع
دختران بالاخره با تمام سختیهایی که بر سرراه دارن به اهدافشون میرسند. آقای رضایی
من الان مدیر اجرایی یک شرکت هستم، از نظر اقتصادی و اجتماعی در جایگاه مطلوبی
قراردارم، تمام ساختارهای سنتی و خانوادگی را زیرپا گذاشته ام، ولی
کمبود نیروهای زنانه را در وجودم حس میکنم، آن آرامش و نشستن بدون اینکه کاری انجام
بدهم را واقعا درک نمیکنم، حس میکنم با درک انرژی پرسفون و هستیا شاید به آن تعادل
و آرامش دست پیدا کنم، مشکلی که الان دارم این است که نمیتوانم دستاوردهایم را به
واسطه ازدواج از دست بدهم، در دوره بیداری قهرمان درون جایی اشاره داشتید که برای
بدست آوردن یک چیز باید چیزهای مهم دیگری را قربانی کنیم، این کار برای من سخته،
قربانی کردن استقلالی که به سختی بدست آوردم، قربانی کردن موقعیتی که برایش سالهای
زیادی را تلاش کرده ام و قربانی کردن این آزادی و بی قیدی برایم دشوار است. دوره
بیداری قهرمان درون را زمانی که ثبت نام کردم بخاطر این بود که فکر میکردم در حیطه
ی کاری کمکم میکند ولی طی دوره متوجه مسائل اساسی تری در خودم شدم، این دوره را
آمده ام که با انرژی های ناشناخته ی درونم آشنا بشوم و بتوانم از وجودشان در زندگی
ام بهره مند شوم. سپاس بخاطر وقتی که گذاشتید و نامه ام را خواندید.

 

شاد و موفق باشید