مطلبی را یکی از دوستان دوره زندگی زیست نشده ، آقای خسروی زاده برایم ارسال کرده اند که از نظرتان می گذرد :

دیشب وقتی در خواب بودم یه صدایی منو بیدار کرد و بهم گفت: عزیزم دیگه وقت نداری پاشو با هم بریم .. قلبم خیلی تند میزد. معنی حرفش را نفهمیده بودم.

ازش پرسیدم : یعنی چی کجا بریم ؟ گفت اینجا خط پایانه تمام وجودم پر ترس شد چشمهام پر اشک بعد فرشته گفت فقط بهت 24 ساعت وقت میدم. دیدار بعدی آخرین دیدار من و تو ...

از خواب پریدم. خیس عرق شده بودم.

با خودم گفتم : نکنه فردا بمیرم ؟یعنی دیگه وقت ندارم. من که عمری نکردم. هنوز کلی آرزو دارم ...

ولی پیام خواب کاملاً واضح بود. مرگ با کسی شوخی نداره ..احساس خستگی کردم.

حسرت خوردم برای کارهایی که میتونستم بکنم و نکردم .

اگه میدونستم آخر همه چیز مرگ دیگه هیچ وقت نمیترسیدم ولی خوب دیگه، حسرت فایده نداره به یاد آنهایی افتادم که اذیتشون کردم.

میخواستم زنگ بزنم از همه بخوام منو ببخشن ولی در آخر تصمیم گرفتم یه روز متفاوت داشته باشم چون اخرین روز عمرم بود .

اگه هر روز فکر می کردیم که 24 ساعت زنده ایم و دیگه وقت نداریم شاید روزهای تکراری جایی تو زندگیمون نداشت و چه زیباست زندگی با خلاقیت، تنوع و پر از روزهایی متفاوت.

حالا تصور کنین که:

اگر شما 24 ساعت وقت داشتین، چه کارهایی می کردین و آخرین روز زندگی رو چطور می گذروندین؟