.


 اورا با دستان خود به آسمان دادم 
به خیال اینکه او میرود ومن هم آزاد میشوم
حالا او سالهاست که رفته اس  ومن در قفس یاد او اسیر مانده ام
بارها قصد رفتن کرده ام
اما به خود میگویم :نکند او بیاید ومن نباشم ودلش از من آزرده شود

میمانم وترانه بازگشت اورا برای هزارمین بار میخوانم