سلام آقای رضایی
هفته گذشته بعد از کلاس وقتی جواب نامه ام را شفاها دادید و گفتید " اگر دستاوردهای پدرم رو بدون توجه مثل همون پسر داستان دور بندازم باید منتظر تبر خوردن هم باشم" این جمله تا رسیدن به خونه تو گوشم می پیچید. به محض رسیدن با وجود سردرد وحشتناک نیم ساعتی راجع به یک سوال شغلی با پدرم گفتگو کردم. باورم نمیشد که خودم باشم چون هر وقت در چنین موقعیتی قرار می گرفتم بیشتر از 10 دقیقه مکالممون طول نمیکشید. جمعه صبح پدرم مشغول خوردن صبحانه بود که تصمیم گرفتم در مورد بخشی از کار خودم باهاش مشورت کنم (کاری که تا اون زمان به خاطر فرار از تحقیرهای پدرم نکرده بودم). پدرم اول گفت " چه عجب!!" و وقتی من بهش گفتم به خاطر ترس و فرار از تحقیر طرفش نمیومدم گفت " من غلط بکنم چنین کاری کنم!" باز هم باورم نمیشد خودم باشم چون این بار مکالمه ما 1 ساعتی طول کشید و من بر خلاف همیشه که در گفتگو با پدرم دچار استرس شدید و تپش قلب می شدم و با یک برخورد تند پدرم یا دعوام میشد و میزدم زیر گریه یا محیط رو ترک میکردم در کمال آرامش باهاش صحبت کردم و برق خوشحالی رو تو چشمهاش دیدم. خواستم تجربه خوبم رو بهتون منتقل کنم و ازتون بابت تمام اطلاعات و راهنمایی های خوبتون تشکر کنم. من شم اقتصادی پدرم و زئوس بالایی ندارم ولی حداقل تونستم قدمی به جلو بردارم و دستاوردهای پدرم رو به رسمیت بشمارم. باز هم ممنون