وقتی به در مهد میرسیم با یک ذوقی در میزنه ومیدود داخل هر چند قدمی که میرود پشت سرش را نگاه میکنه ولبخندی میزنهلبخندقشنگ حسش را میفهمم میخواد ببینه هستم یا رفتمگریه؟من هم با اطمینان وبدون عجله ایستاده ام وبراش دست تکون میدم.بای بای

با برگشتن ونگاه کردن هاش انگار میخواهد مطمئن بشه که نمیخواهم از شرش خلاص بشممنتظر.احساس میکنم اگر بگذارمش وبدوم  حداکثر یک دقیقه زودتر به کارم میرسم ,ولی اگر بمونم براش دست تکون بدم یک عمر اون ومن به یک رابطه دلچسب وامن میرسیم.قلب این هم جمله ایست که آخر سر بهم هدیه میده:دوست دارم باباییبغل