روی صندلی نشسته ام

زمان سخت میگذرد

انگار او نیز فهمیده است چقدر دویدنش را دوست دارم وحالا ناز میکند.

زمان که از قرارمان عبور میکند اضطرابی عظیم در من بروز میکند.

حالا فکرم به سرعت نورمدام طلوع وغروب میکند.

میپرسم خواهد امد ؟ قلبم میگوید نخواهد آمد !نخواهد آمد!

اما عقل میگوید دلیلی برای نیامدن ندارد!

برای برگشتن آماده میشوم «عجیب آشفته ام !نمیدانم او را دوست دارم یا ضربانی که در آمدن ونیامدنش مراغرق در بودن میکند.

حالا میفهمم چقدر عشق از  عاشق ومعشوق عزیزتر ونفیس تر وناب تر آفریده شده است.

دارم برای ترم رابطه زن ومرد که در اواسط آذر برگزار میشود آماده میشوم.