بعد از اینکه پدرفرزندش را با تبرمیزند اورا در صحرا رها میکند ومیرود ،  درنزدیکهای صبح رئیس یک قبیله که در آن حوالی زندگی میکرد در حال گشت زدن پسر را پیدا میکند وبه چادر ش میبرد،واز او پرستاری وتیمار داری میکند تا  بهبود یافته ودوباره سر پا شود.

وقتی پسر خوب شد ماجرا را برای رئیس قبیله تعریف میکند.ورئیس قبیله بعد از کمی تامل به او میگوید:فرزندی داشتم که در جنگ از دست رفت وبازنگشت ولی من خبر مرگ او را به دیگران نداده ام واگر تو موافق بشی  به بقیه میگویم تو همان فرزند گم شده هستی، وکم کم قوانین اداره قبیله را به تو یا د میدهم تا بعد از مرگ من تو رئیس قبیله شوی.پسر با کمال میل میپذیرد وآنجا میماند وزندگی جدید وجالبی را شروع میکند.تا اینکه پدر بعد از کلی گشتن به این قبیله میرسد وپسرش را آنجا میابد واز او میخواهد که به همراهش به خانه برگردد.

شب،در چادر رئیس قبیله،پدر وپسر ورئیس قبیله  دور آتش نشسته اند/

رئیس قبیله: اگر میخواهی باپدرت بروی، شبانه برو، من هم به دیگران میگویم او دوباره به جنگ رفته است واگر ماندنی شدی باید برای همیشه قید پدرت رابزنی !پس انتخاب کن

اگر شما بودید چه میکردید؟ پیش رئیس قبیله میماندید یا با پدرتان برمیگشتید .لطفا استدلال خود را هم کامل بیان کنید.