پدر فرزند را صدا میزند وبه اومیگوید :دیگر بزرگ شده وبهتر است همراه اوبه شکا ر بیاید.

فرزند با کمال میل میپذیرد وبا پدر همراه میشود.ا

اول صبح پدر یک خرگوش کوچک شکار میکند وآن را به فرزند میدهد تا نگهداری کند.وبه اومیگوید که امیدوارم تا شب یک گوزن بزنیم.فرزند در میانه راه احساس میکند یک خرگوش کوچک ارزش نگهداری ندارد بنابراین آن را دور میاندازد.

پدر تاشب موفق به شکار دیگری نمیشود از فرزند میخواهد که شکار صبح رابیاورد تا کباب کنند وبخورند وبخوابند چون او بسیار خسته وگرسنه است.

فرزند با بی تفاوتی تمام میگوید که شکار را همان صبح دور انداخته!

پدر خشمگین تبر را برداشته وفرزند را میزند!وسپس اورا رها کرده ومیرود.

شما(بنویسید)حس میکنید تبر به کجای فرزند اثابت کرد؟

بخش دوم رابه زودی خواهم نوشت.این قصه آزمونی است که چهار شنبه هفته پیش درسفر قهرمانی مرد ازآن استفاده کردم.