روی پله نشسته ام وباهاش مشغول گپ وخنده هستم .یکی از بستگان سوار بر موتور سرمیرسد،با شوق زیادی اورا نگاه میکند،ازچشمانش تمنای او را میخوانم اما سعی بر نادیده گرفتنش دارم ،فکرنمیکردم روزی دچار تردیدهایی به این بزرگی در عادی ترین و روزمره ترین تصمیمهای زندگی باشم!به چشمانم چشم دوخته ودوست ندارد عشقش را به کلام بیان کند. دوست دارد اگر پاسخم منفی است آن را نشنود وترجیحش بر آنست که آن را ببیند وبگذرد.اما تردید در من کاملا پیداست ومن نیز قصد آن ندارم که در تله چشمان او گرفتار شوم ،پس به جای دیگری نگاه میکنم اما قشنگ میفهمم و میشنوم که کسی مرا با نگاهش صدا میزند!

بی نهایت دوسش دارم وبهترینها را برایش میخواهم وهر شادی کوچکش قلبم را به وسعت جهان سرمست میکند.اما بله گفتن به او شاید مرا دریک قدمی آشوب وبهم ریختگی بزرگی قرار دهد.در درونم کلمه باشه عزیزم داخل آسانسور عقل وقلب با سرعت تندی بالا وپائین میشود ومتاسفانه در هیچ طبقه ای نمی ایستد!

اگر بهش جواب مثبت دهم ودر پس این توافق حادثه ای رخ دهد چقدر پشیمان خواهم بود وملامتم کی پایان میپذیرد!؟

اگر بهش جواب منفی دهم ودر پس این محافظه کاری او خام و کم تجربه شود،چقدر پشیمان خواهم بود ؟وزخم خامی چه زمان درمان خواهد شد ؟وآن زخم درمان کننده از زخم امروز چقدر عمیقتر وآسیب زننده تر خواهد شد؟

 

حالا شما بگید کدام گناه فردا فابل بخشش تر است:

اجازه دهم به همراه دیگری ترک موتور بنشیند وهر لحظه حادثه ای خلق شود!؟

به اونه بگویم تا در کنارم روی پله با طعم تلخ حسرت بنشیند؟!

پدرم این روزها وقتی به وجودت فکر میکنم تازه میفهمم تا امروز چقدر برایم سفر ترس وتردید رفته ای !امیدوارم بتوانم شکر گزار روزهای سخت تو باشم!