با هاش که صحبت میکردم حالش خیلی بد بود وبه شدت مضطرب ومستاصل بود وخیلی دست دست کرد تا بالاخره حرفش را زد ،واقعا در موقعیت بسیار سخت وتلخی قرار گرفته  ،از من راهنمایی میخواست !اما آخه پاسخش ساده ویک کلمه ای نبود وهرجوابی میتوانست پشیمانی نوع خودش را داشته باشه.گاهی آدم مقابل تصمیماتی قرارمیگیره که فقط یک بار میتونه درستی یا غلطیشون را تجربه کنه.وحالا اون در این نقطه قرار گرفته بود.چند سال پای عدم رضایت والدین عشقش وایساده بود تا آنها راضی بشوند اما بعد از چند سال انتظار کشنده و کشنده بهش گفته بود متاسفانه نمیشه واون هم به رابطه خاتمه داده .

بعد از مدتها حالا که یک عشق مناسب پیدا شده وقصد ازدواج داره وهمه چیز هم عالی داره پیش میره اون سرو کله اش پیدا شده ومیگه به هرزوری که بوده مسائل را حل کرده واگر تمام دنیا هم مخالف باشند اون آمده است تا ازدواج کنه،وبا خواهش والتماس درخواست پذیرفته شدن داره واقعا تکلیف چیه ؟ شما چی فکر میکنید وکدام را وچرا توصیه میکنید؟