بعد از اینکه  فعالیتهای اولیه کاریم در موسسه جواب داد سریعا به فکر بهبود  کارایی خودم افتادم.چون متوجه شده بودم من بیش از اندازه فعالیت وتکاپو میکنم اما کمتر به دست میارم وبعضی روزها خستگی وبی انگیزگی تمام وجودم را فرا میگرفت چون وقتی میخواستم به یک برنامه ریزی برای آینده فکر کنم هیچ جیز خاصی به ذهنم نمی آمد !واز اون مهمتر اگر به ذهنم هم می امدبرای اجرایی کردنش نمیدانستم باید از کجا شروع کنم؟ بنابراین فکر کردم باید مطالعه وآموزش دیدن راجدی بگیرم.شروع کردم به بازدید کتابفروشیها وسرزدن به مراکز آموزشی دولتی وخصوصی دورهای فراوانی رادیدم وکتابهای زیادی را خواندم وآرام آرام متوجه شدم نکات ریزی وجود داشته که گاهی عدم رعایت آن به سادگی برای من فرصتها را نابود کرده است.در صورتی که یک مراعات ساده میتوانست جلوی یک سلسله ناکامی رابگیره.یادم میاد که گهگاهی همکارانم میپرسیدن چی میخونی ؟ من هم هیجان زده براشون توضیح میدادم وآنها ماتم زده بهم میگفتند عزیز اینجا ایرانه!تومطمئنی حالت خوبه؟چی باید میگفتم ؟!بعضی روزها به شدت از خوندن دلسرد میشدم واز خودم میپرسیدم حالا که اینجا ایرانه  دقیقا باید من چیکار کنم؟چون من از نسلی نبودم که ثروت واعتبار پدری برام کاری انجام بده واز طرف دیگه بستگانی هم نداشتم که در جامعه پشتم بایستند،اما یک چیز را هم خوب میدانستم کارمند معمولی نمیخوام بشم .چون متنفر بودم که  آدم حاصل ماهش را ثابت فرض کنه وآن را ضرب در ماهای طول عمرش بکنه تا ارزش آرزوهاش را بدست بیاره.نمیدونم چرا ولی یک حسی ته قلبم میگفت بیا جلوتر فردایی متفاوت در انتظارته فقط تن به روزمره شدن ودلمردگی نده.