وقتی تونستم برای موسسه تندخوانی نصرت اولین قرار داد با  یک موسسه ببندم خیلی شاد وپر انرژی شدم .اون قرار داد برای من 2000پورسانت به ارمغان میاورد .البته این پول توی اون سالها هم عدد زیادی نبود اما پیغامش برای من برنده شدن باورهام ورشد ایمانم به راهی بود که آغاز کرده بودم از طرف دیگه احتمالا فشار همکارام در دفتر مرکزی برای پایان دادن به روند کارم کاهش پیدا میکرد وحمایتها گسترش میافت.هنوز به خوبی یادم میاد که وجود یک بچه جوون در میان آن بزرگواران پخته تر تحت هیچ عنوان پذیرفتنی نبود.اما من به کارم قویتر ادامه دادم توی فکرم حس پطروس فداکار را داشتم اما با این تفاوت که انگار تونسته بودم یک سوراخ کوچیک توی سد نمیشه ایجاد کنم وایمان داشتم همین سوراخ کوچیک روزی به سیل مشتری وموفقیت برای من وسازمان تبدیل خواهد شد.همکاران زیادی در موسسه مدام به من تذکر میدادند که میدانی با فعالیت بیشتر تو ،صاحب موسسه پولدار تر میشه ؟وچیز کمی گیر تو میاد!به اونها میگفتم خوب چه اشکالی داره ؟با تعجب نگاهم میکردند وبا نگاهشون میگفتند :واقعا احمقی!اما صادقانه بگویم به دستاورد ویادگیریهام وفرصت تجربه ای که در اختیارم گذاشته بودند متمرکز شده بودم واصلا هم نگران رشد مالی موسسه نبودم چون میدانستم به زودی همه با هم رشد بزرگی را تجربه میکنیم وموسسه هم چند برابر گذشته قدر مرا خواهد دانست.واز طرف دیگه هم از اینکه داشتم یک کار مفید وجدید رادر ایران ترویج میکردم به شدت سر ذوق آمده بودم.هیچ چیز نمیتوانست آینده روشنی را که تجسم کرده بودم تیره کند.من اسب سرنوشت را زین کرده بودم وبرای سفری جدی آن را هی کردم .