حوالی بیست سالگی بود که مسئله بودن ونبودن برایم مطرح شد ،ازخودم میپرسیدم قرار باشیم؟ خوب تا کی وبه چه شکل؟قرار نباشیم ؟پس چرا آمدیم؟فضای عجیبی بود هیچکدام ار گزینه ها آرامبخش نبود.واین طغیان سوال لحظه ای من را تنها نمیگذاشت.خوب یادم هست که روی صندلی پارکی نشسته بودم وبه مردم نگاه میکردم که چه سرخوش وروزمره از مقابلم میگذرند.از خودم میپرسیدم اونها جواب این سوال را دارند که اینقدر راحتند یا چون این سوال را ندارند راحتند.آشوبی عجیب داشتم به گونه ای که گاهی احساس میکردم باید سر بر دیواری سخت بکوبم تا سرم بشکافد واین سوال وحال من بیرون بریزد وآرام شوم. وگاهی نمادین این کار را میکردم وجالب اینکه آرام بخش هم بود.این سوال مرابه مطالعه پیرامون این ماجراراغب کرد ودست به دامن خیلی از مشاهیر ونویسنده ها شدم وتازه فهمیدم این ابهام مدت مدیدیست که با روح بشریت همبازی بوده.وعده ای آخر بازیشون به قهر ولج کشیده وعده ای دیگر به کشف وحرف وعده ای هم سرگردان این نقل.خلاصه من هنوز مسافر وزائراین سرزمین هستم و این سوال برام دوست داشتنی ومجنون کننده است.حالامیفهمم که برخی سوالات شاقول بلوغ روح هستند وبا جوابی که درهر دوره عمرت برای اونها پیدامیکنی، میتونی بفهمی داری زندگی میکنی یا سالها پیش تر مردی.