امروز جایی ناهار دعوت بودم که بحث به حال واحوال این روزهای آدمه رسید وهرکی از حال خودش گفت؛وقتی نوبت به من رسید خدمت دوستان عرض کردم که چند وقتی است آرزوی عجیب وغریبی برای آینده ندارم واز روزمره گی لذت فراوانی میبرم.ومثلا سه تااز لذتهای این روزهای من پیاده به مهد رفتن با پسرم است ویا ناهار خوردن با همسرم ،وخودشناسی درس دادن درکلاسهای دوشنبه و چهارشنبهاست.(وقتی باپسرم میرم مهد در میان راه ازدرختهای توت یکی دوتا توت میخوریم ولذتش را میبریم) یکی از دوستان سر میز پرسید دوست نداری فرزندت در آینده ...گفتم آرزویی ندارم وآماده ام کنارش باشم خیلی مهم نیست کی شده ؟همینقدر که باهم پدر وپسر میتونیم  باشیم کافیه.نه آرزو دارم بنیاد فرهنگ زندگی(مرکز آموزشی که کلاسهای من را برگزار میکند)در ایران شعبه های فراوانی بزند ونه آرزو دارم کتابهای منتشره بنیاد به تیراژمیلیونی برسد.(منظورم از آرزو ندارم این نیست که دوست ندارم بلکه جزو لیست آرزوهام نیست).نمیدونم چرا زندگی را همینجوری خشک وخالی دوست دارم!