بعد از اتفاقی که مرا  به مرگ نزدیک کرد به شدت درخودم فرو رفتم وازخودم پرسیدم اگر زندگی همین جا تمام میشد ،تو راضی بودی؟جوابم یک نه قاطع بود.بنابراین شروع کردم به یاد آوری آرزوهام وخواسته های قلبیم ودیدم من خیلی باآنها فاصله گرفته ام واشتباهافکر کرده ام اگر بروم در یک مسیر دیگه میتونم سوخت وانرژی کافی برای حرکت در مسیر حقیقیم ذخیره کنم. ولی به یک باره زنگ پایان نواخته شده بود ومن نتنها در مسیر نبودم بلکه کاملا در جهت مخالف داشتم حرکت میکردم!سریع نقطه گذاشتم اومدم سرخط.

چند سال بعد در ماشینی بودم که داشت من را میبرد به سمنان برای سخنرانی ، راننده ماشین خطی که با هاش میرفتم (سرعت 165)یک لحظه خوابش برد وماشین شروع کرد به قیرقاژ رفتن در جاده، در یک لحظه نگاه کردم به جاده ورو به خدا گفتم من آماده ام وراضی ،بریم (برای مرگ آماده شدم)با اینکه ماشین چند ملق زد وآنطرف خاکی چپ کرد ولی در درونم آرامش عجیبی وجود داشت. اونجا بودکه فهمیدم یکدسته از کسانیکه ازمرگ میترسند شاید کسانی هستند که خوب زندگی نکرده اند ویا همراستا بادل واعتقادشون زندگی نکرده اند. توروخدا به عشق باور بیاورید ودر مسیرهای بدون عشق عمرتون را تلف نکنید.