سال 1375 با یک دل درد شدید به بیمارستان 501 ارتش مراجعه کردم وبر اساس  هماهنگی قبلی کارهام را انجام دادم وبرای  عمل جراحی آماده شدم.به دوستانم در بیمارستان سفارش کردم که آقای دکتر فرخی من را عمل نکند .بنابراین هرکدام از دکترها که باشند عمل را انجام دهند مشکلی ندارم.

خلاصه:بعد از آزمایشات مختلف لباس عمل پوشیدم ووارد اطاق عمل شدم.یکدفعه دیدم صدای دکتر فرخی میاد .حسابی جاخوردم وپرسیدم مگه دکتر فرخی قراره عمل کنه؟گفتند خودت گفتی فقط اون عمل کنه!بابا من گفتم فقط اون عمل نکنه!تا اومدم چیز دیگه ای بگم داروی بیهوشی اثر کرد ومن رفتم.

بعد از عمل تا به هوش آمدم سه تا سرفه وعطسه شدید کردم وبه ناگهان رفتم! بعد از مدتی تا به هوش آمدم دیدم همه دارند داد میزنند برگشت ،برگشت.

وبه من گفتن :نترس، نترس ومن گفتم :مشکلی پیش آمده؟با حیرانی گفتند نه

وقتی وارد ریکاوری شدم از صحبت پرستارها فهمیدم که بعد از عمل به شوینده کف راهروها حساسیت داده ام ودچار ارست یا ایست قلبی شده ام!

وحشت تمام وجودم را گرفت.من سنی نداشتم! ولی داشتم میمردم؟پس هیچ تضمینی برای مردن در سن خاصی نیست.

همین جا تصمیماتی گرفتم که منشا تحولات اصلی زندگیم شد.

وحلا میفهمم چرا خانم دابلن در کتاب انواع مردان وقتی به معرفی هادس خدای مرگ مردن میرسه میگه:مرگ بهترین مشاور زندگیه