چند روز پیش مراسم خواستگاری یکی از دوستانم بود.

منتظر خیلی چیزهای جالب بودم ، ولی انگار همه چیز از هیجان افتاده بود، نمی‌دانم شاید برای او شبی باور نکردنی بود، ولی من ترسیدم که نکنه دیگر در زندگی چیز هیجان انگیزی وجود نداشته باشد. همه از بس از فرعیات می خواهند سریع بگذرند و وارد اصل مطلب شوند و نمی خواهند خدای نکرده خطری پیش بیاید انگار تمام بازیهای دو نفره و خیلی جاها تک نفره شده زندگی تبدیل شده به یک انجام وظیفه که انگار همه کارمند یک اداره هستند که اسم آن زندگی است و عین اینکه صبح کارت می زنند میروند داخل اداره و شب کارت می زنند و می آیند بیرون ، یک روز کارت می زنند زن می گیرند ، احتمالا یک روز هم کارت می زنند بچه دار می شوند و...

نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم هیجان زندگی به مرور زمان در حال خالی شدن است و احتمالا کم کم خدای ما هم به این نتیجه می‌رسه که این تئاتر دیگر ارزش دیدن نداره و آنرا بزودی تعطیل می‌کند .