این روزهای من و سپاس

***

حدودای ساعت 9 شب بود که با پسرم که الان نزدیک 4 سالش است،  سر میز کار من در خانه نشسته بودیم و داشتم برایش قصه می خواندم و هر از چند گاهی سرشخصیت های قصه و روند قصه با هم گپ می زدیم و گهگاهی مسخره بازی در می آوردیم و می خندیم و گاهی هم جدی گفتگو می کردیم.

نمی دانم چی شد که از من پرسید : بابا من بزرگ بشم، چقدر بزرگ می شوم و قدم چقدر می شود؟

بلند شدم و یک حدود تقریبی را نشانش دادم.

نمی دانم چه درونیاتی برایش اتفاق افتاد که یکدفعه بغض کرد و گفت : اصلاً دوست ندارم، بزرگ شوم! پرسیدم: چرا بابا؟ گفت: اون موقع تو دیگه نمی تونی بغلم کنی. اون موقع باید تنها برم مدرسه و دیگه تو دنبالم نمیای! و خلاصه همین طوری مرثیه تنها رفتن و تنها شدن را ادامه داد و یک ماجرای حزن آلود و گریه ساز را رقم زد و باعث شد که بغلش کنم و بگویم : بابا مهم اینه که من تو رو بغل می کنم و با هم می ریم لالا، کو تا اون موقع ...