دوستان، این یازدهمین بخش زندگی نامه من است. اگر علاقمند به ارتباط بهتر با متن هستید، نوشتار 10 گانه پیش را از بخش مطالب اخیر در ستون سبز رنگ سمت چپ بخوانید.

×××

کلید دست آقای فرهمند زاد رئیس منطقه بود.

یکی دوباری که رفتم دیدنشان، خیلی مرا جدی نگرفت، زمانی برای شنیدن حرف هام نگذاشت، خیلی سرسری برخورد می کرد و مدام به مدیریت های زیر مجموعه منطقه حواله می داد و اون ها هم هیچکدام قدرت تمام کردن کار را نداشتند و مدام با هزار اشاره و نشانه و حرکت به من می گفتند: فقط فرهمند زاد!

خلاصه سر نماز می رفتم آقای فرهمند زاد دست می داد، من پشت سرش نشسته بودم و دست می دادم ! مراسم سخنرانی داشت، می رفتم بعد از سخنرانی تبریک می گفتم و درخواستم را مطرح می کردم! عصر می خواست برود خانه، در راهرو به ایشان خسته نباشید می گفتم و درخواستم را مطرح می کردم...! خلاصه که تمام منطقه داشت هم من و هم تند خوانی نصرت را می شناخت! خودم نمی دانستم دارم چه پس انداز شناختی بزرگی را برای آینده ام خودم و سازمانم رقم می زدم و نگو در منطقه شهرت مثبت پیدا کرده ام به عنوان یک آدم سمج ،ایمانی، تلاشگر و جالب!بعداً فهمیدم هرکی آقای فرهمند زاد را می دیده، یک اشاره ای به من و درخواستم می کرده!

خلاصه یک روز چشمتان روز بد نبیند، آقای فرهمند زاد از ته راهرو می آمد که من هم از سر راهرو وارد شدم تا چشمش به من افتاد، به شکل غریبی سرعتش را تند کرد و چشمانی غضب آلود به سرعت به من نزدیک شد. چیزی نمانده بود که فرار کنم، چون احساس کردم دیگر با سماجتم عصبی اش کردم و می خواهد یکبار برای همیشه خدمت من برسد! بنابراین با خونسردی برگشتم و خواستم پله ها را بروم پایین که گویا دیگر دیر شده بود و با صدای بلند گفت: آهای پسر ،بیا بالا زود باش! گیر کردم بروم بالا یا بروم پایین! اما بهتر بود هر چه می خواهد بشود، بشود، هر چه می خواهد بگوید بگوید، من مجوز می خواهم، کار بدی هم نمی خواهم بکنم، پس کسی حق نداره قسمت من را از دست من در بیاورد!

***

فقط تا ظهر پنج شنبه فرصت هست!

مرد ایده آل را تا روز شنبه از دفتر بنیاد تحویل بگیرید و از هفته آینده در کتاب فروشی ها!