دوستان، این دهمین بخش زندگی نامه من است. اگر علاقمند به ارتباط بهتر با متن هستید، نوشتار 9 گانه پیش را از بخش مطالب اخیر در ستون سبز رنگ سمت چپ بخوانید.

×××

خانم مدیر خیلی دوست داشت کمکم کند و خودش هم فهمید، وقتی شرط را به من گفت خیلی جا خوردم و سرد شدم. به همه چیز فکر می کردم الا این یکی! داشتم با خود بررسی می کردم که این ماجرا پایان نداره و کلاً دارم مسیری رو میرم که هر خوانی را رد می کنم، خوان عجیب تری در انتظاره!

گهگاهی با خدای خودم درگیر می شدم که کی قراره در رحمت را باز کنه و شفقت را آغاز کنه؟ وقتی خانم مدیر دید با شرطش یخ کردم و احتمال داد اصلاً نتونم از پسش بر بیام، تلفن برداشت و شروع کرد به تماس گرفتن. حس کردم بهش برخورده که جواب مثبتی از من نگرفته و در واقع فکر می کردم اون قصد باز کردن راهی را داشته که من نمی خواهم جاده پیشنهادی را طی کنم، اما کمی که از گیجی خارج شدم و به صحبت های تلفنیش گوش دادم دیدم داره با منطقه  آموزش پرورش صحبت می کنه و اطلاعاتی را میگیره. تلفنش را که گذاشت اسم آقای ((د)) را به من داد و گفت : برو پیشش ایشان راه حل مسئله را یادت میده و دیگه کم کم بزرگ میشی و یادمیگیری که زود جا نزنی!

اسم و آدرس را گرفتم رفتم منطقه که بتونم مجوز منطقه برای برگزاری کلاس در مدرسه خانم مدیر  را بگیرم . آقای ((د)) سئوالات متنوعی از من پرسید. دفتر موسسه کجاست؟ چقدر  حقوق می گیری؟ چند درصد بهت میدن؟ موسسه چند تا دانشجو داره؟ خانه  رئیس موسسه کجاست؟ ماشینش چیه؟ خلاصه همه چیز پرسید الا اینکه حالا این آموزش های شما چیه؟ تاثیراتش؟ سابقه ی علمیش .. ؟

بعد از سئوالات به من گفت : اگه بخواهی موضوع حل بشه و مجوز بگیری، باید یک سکه به من بدی تا من بدم به آدمی که مجوز میده تا به تو مجوز بده، البته این کار را فقط به خاطر اینکه جوانی و می خوام سر خورده نشی، انجام می دم !

پرسیدم : چرا سکه؟ گفت : به عنوان تبرک و تقدیر . گفتم: خوب به ایشان دوره و کتاب آموزشی می دهم! خلاصه هی اون بابا توضیح داد و من هم زدم به خنگ بازی و کوچه علی چپ تا به این جمع بندی رسید که به این بابا هر چی مفهوم پول چایی رو توضیح میدی، شعور فهمیدنش را نداره! اما من به خواستم رسیدم. فهمیدم که کلید اصلی دست کیه و با آقای ((د)) خداحافظی کردم. فهمیدم خنگ شدن گاهی از با هوش بودن بهتر کار آدم رو راه میاندازه!