یک کیف سامسونت داشتم که صبح ها بروشورها را می ریختم داخلش و راهی خیابان ها می شدم ، به امید اینکه یکی من رو تحویل بگیره و یک جواب کاری مثبت بهم بده.

چند تا مدرسه که رفتم گفتند : شما معرفی نامه ندارید و ما نمی توانیم به شما اعتماد کنیم. رفتم موسسه و به مهندس موضوع را گفتم، اون هم به معاونت اداری موسسه گفت : که برای من یک معرفی نامه صادر کنند. آن بابا هم که از من و رفتار شغلی مجانیم تعجب کرده بود، یک معرفی نامه برایم نوشت که شامل این موارد می شد:

این معرفی نامه صرفاً به درخواست رضائی صادر شده و هیچ اعتبار دیگری ندارد! ایشان حق دریافت مبلغی ندارند، حق امضاء قرارداد ندارد، حق دادن قول برای زمان برقراری کلاس ندارد ... !

خلاصه چند ندارد دیگر، و من هرگز آن معرفی نامه را به هیج جا نشان ندادم!

 

خلاصه روز ها پشت هم می آمدن و می رفتند مدارس نصیحتم می کردند که : پسر جان تو الان جوانی، بیا برو سراغ یک کار حسابی که آینده دار باشه! آخه بابا جان تند خواندن هم شد کار ؟یک نفر دیگه هم بهم گفت تو خلاف دستورات دین رو تبلیغ می کنی! چرا که حضرت علی گفته در هر کاری باید حد وسط را حفظ کرد و می ماندم چه باید پاسخ بگویم! بروشور ها را جمع می کردم و خسته می آمدم بیرون و دوباره راهی مکان بعدی می شدم.

یکبار یکی از دانشکده ها -دانشکده چمران- از من خواست که نیم ساعتی در نمازخانه بین دو نماز برای دانشجو ها از تند خوانی و فواید آن صحبت کنم (دانشکده پایین تر از میدان شهدا بود). من هم پذیرفتم وقتی رفتم جلو صحبت کنم، هیچکس را مشتاق ندیدم و هر چه سعی کردم بلندتر صحبت کنم تا آن ها به من گوش دهند سودی نداد. آقای جهانسوزی مدیریت دانشکده به من گفت : آقا کار شما استقبال نشد، خدانگهدار!

وقتی آمدم بیرون بغض گلویم را به شدت فشار می داد و بالاخره چند قدمی که از دانشکده دور شدم... زدم زیر گریه و تقریبا تا دور زدن کارخانه برق که سی دقیقه ای طول کشید گریه کردم و به خودم و دیگران بد و بیراه گفتم.

هر از چند گاهی هم  آدم هایی که رد می شدند قصد همدلی داشتند که با زیاد کردن سرعت راه رفتنم از آن ها فاصله می گرفتم تا میدان امام حسین گیج وگنگ و سر گردان راه رفتم و ماشینی گرفتم و رفتم دفتر موسسه در ونک خانم مسعودی دستم را خوانده بود وبا لبخندی قهرمانانه گفت : خوب فکر کنم دیگه بریدی؟  نمی دانم چی شد که دوباره وایسادم گفتم : امروز بریدم ولی فردا می دوزم . چیزی را پس ندادم و برگشتم خانه و برای فردا دوباره رویا بافتم بافتم بافتم تا خوابم برد .

این روزها 21 سالم بود...

×××

به روز رسانی های سایت بنیاد :

کسی را یافته ام که فرد مناسب من است، چگونه او را به خودم علاقمند کنم؟

هدیه ویژه به شما؛ دانلود فصل اول کتاب تنها راه پایداری زندگی زناشویی