یک روز صبح دیدم دیگه انرژی برای رفتن به بازار را ندارم، بنابراین بلند شدم رفتم موسسه تند خوانی نصرت گفتم می خوام آقایان مهندس را ببینم. خانمی که اونجا بود -نامشان خانم مسعودی بود.- گفتند شما اگر کاری دارید می توانید به من بگوئید و من کمکتان می کنم، اصرار کردم که باید خود مهندس را ببینم. یادم نیست چی شد که بالاخره رفتم دفتر مهندس و ایشان به همراه آقای خوش تیپ و عزیزی - بعداً فهمیدم اسمشان آقای مهندس پایدار است و عضو هیئت امناء آنجا بود.- با هم نشسته بودند.

سلام عرض کردم و گفتم در سال 69 دوره دیده ام و حالا آمده ام که اینجا کار کنم. مهندس با تعجب و تحسین به من نگاه کرد و گفت : ولی پسرم ما اینجا استخدام نداریم چون به کارمندی دیگه احتیاج نداریم. سریع و فوری گفتم : من کارمند نمی خواهم بشم اومدم اینجا کار کنم. مهندس گفت : ما حقوقی نداریم که بدهیم. مصمم تر از دفعه قبل گفتم من حقوق نمی خواهم! مهندس کاملاً گیج شد گفت :‌ می خواهی مجانی کار کنی؟ گفتم : اصلاً! مهندس: خوب، پس چی؟  گفتم: من برای مجموعه شما بازاریابی می کنم. هر چند تا دانشجو جذب کردم به من در صد بدهید، اگر هم هیچ کس جذب نشد، هیچ پولی نمی خواهم، کرایه ماشینم هم پای خودم. کمی مشکوک نگاهم کرد و گفت :‌ همه جورش را دیده بودیم، الا اینجوریش را!

خلاصه سر درصد توافق کردیم و من از فردا صبح کارم را شروع کردم. بعداً به هم گفتند که پیش بینی آن ها این بوده که می آیم و هفته ای می مانم و خسته می شوم و می روم. خلاصه وقتی کار شروع شد هیچکس حاضر به جدی گرفتنم نبود. ساعت ها برای بازاریابی به مدارس و دانشگاه ها مراجعه می کردم و گاهی چند میدان را پیاده پشت سر می گذاشتم و در دلم فکر می کردم چطور می شود آدم هایی با وجود قدرتی که در این مهارت (تند خوانی ) وجود دارد، می توانند به آن بی اعتناء باشند ؟!

هر جا می رفتم با نهایت اشتیاق توضیح می دادم و آن ها را دعوت به این متد می کردم اما هر بار با برخوردی عجیب تر از قبل روبرو می شدم و گهگاهی حتی نمی توانستم گوشی برای شنیدن پیدا کنم، اما با اینکه گاهی خسته، افسرده، پشیمان، مردد و عصبانی می شدم، باز هم مسیر را ادامه می دادم. نمی دانم چرا سوگند خورده ماجرا شده بودم، چرا با اینکه چند بار پشیمان شدم، برنگشتم بازار؟ فکر کنم علتش این بود که مطمئن بودم آنجا را نمی خواهم.

وقتی می دانی بهشتی پشت سرت نیست، راحتتر جهنم روبروت را تحمل می کنی.