مدتی که اونجا کار می‌کردم یاد گرفتم که باید عوامل تاثیر گذار بازار را بشناسم، روابطم را توسعه دهم، اشتباهاتم را کم کنم، به تجارب آدمهای شکت خورده هم با دقت گوش کنم تا تکرار نکنم، آدمها را در یک موفقیت خلاصه نکنم و روند گذشته و آینده آنها را هم بررسی کنم، خیلی دنبال پروازهای یک شبه نباشم، اسیر التهابات نشوم و با یک پیروزی فکر نکنم رفتم به عرش و با یک شکست هم فکر نکنم خوردم به فرش!

خلاصه کف بازار آنقدر آموختنی برایم داشت که وقتی کتاب "هاروارد چه چیزهایی را به شما نمی آموزد؟" را خواندم فهمیدم چه اساتید بزرگی را در کانال های کوچک بازار ملاقات نموده ام و در واقع آن کتاب برای من مرورخاطرات بود.

 کمی که در بازار ماندم یکی از پوشاک فروش ها که در کنار بازار طلا مغازه داشت مرا صدا زد و گفت: پسر از تو خوشم می آید که در سن پائین اینقدر فعال و پر تحرک و پرشور هستی. من 30 سال اینجا مغازه دارم ولی یکبار هم جرات معامله در بازار طلا را نداشتم، اما این 30 سال در آمد و رفت آدم های زیاد به این بازار فهمیدم اون هایی که با التهابات به شدت بالا و پائین می شوند، در انتها زمین خورده هستند. بنابراین هر موقع همه می خرند، کمی صبر کن و بفروش و وقتی همه می فروشند و می خواهند فرار کنند وایسا و اعتباری و حجیم از آن ها بخر!

این رازی است که من با 30 سال مشاهد یاد گرفتم.

 نمی دانم چرا دوست داشتم حرفش را گوش کنم و ازش تشکر کنم و اصلاً هم نمی خواهم بگم اگر راست می گی چرا 30 سال کنار ایستادی! خلاصه این جمله بعدها توسط وارن بافت هم گفته شد که در دوران بحران می شود، قسمتی از خاک آمریکا را ارزانتر از ارزش واقعی آن خرید و لستر تارو هم در کتاب خودش گفته وقتی چیزی ارزش ذاتیش بالاتر رفت در واگذاری آن نباید لحظه ای درنگ کرد.

 و نیکلاس طالب هم در تئوری قوی سیاه خود می گوید: اگر اتفاقی 1% احتمال می رود که رخ دهد و اگر رخ دهد فاجعه تولید می کند، شما موظفید آنرا جدی بگیرید اما نمی دانم چرا کم کم احساس کردم دیگه می خوام از این بازار بروم و فقط پول مرا ارضاء نمی کند و از طرف دیگر مطمئن شدم که کار با دستگاه پولسازی را یاد گرفته ام ولی حالا برای من مهم است که برای جامعه ارزشی را هم تولید کنم که بتوانم علاوه بر دستاورد مادی دستاورد اعتباری، اجتماعی و فرهنگی هم داشته باشم ولی به هر کی ماجرایی رفتنم را می گفتم به من می گفتند : احمقی ، ابلهی ، دیوانه شدی تو چند سال دیگه بمانی برای خودت غولی می‌شوی در بازار، اما انگار غول اون بازار شدن هم اندازه مورچه ای در ذهن من بیشتر قد و قواره نداشت. نمی دانستم باز از دست دادن این فرصت رویاهای من نیز که نیازمند توسعه مالی بود از بین میرود یا نه ولی فقط می دانستم باید بروم.