پدرم من را برد مدرسه ای که خودش درس می داد و از مدیر مدرسه خواست که کمی به من توضیح بده که کار در آموزش و پرورش چه ویژگی هایی داره؟

 راستش رو بخواهید دقایق اول دیگه به حرف هاش گوش ندادم، چون مدام فضایی را که  می دیدم با فضایی را که دوست داشتم مقایسه می کردم و فکر می کردم خیلی فاصله آن ها زیاد است و من آنقدر عمر و انرژی و اندیشه برای ایجاد آنقدر تغییر و مبارزه ندارم، پس بهتر است با ایمان کامل این فضا را ترک کنم، و رفتم سراغ کار آزاد و کمی در بازار و کوچه مروی فعال شدم چون با هم کلاسی های دبیرستانی می توانستم آنجا را مرتبط و همکار باشم.

اونجا هم مدام بازی بزرگان را دنبال می کردم و دوست داشتم از اون ها پیروی کنم و سعی کردم هر جوری که هست به دم و دستگاه آن ها رفت و آمد داشته باشم. اولین روزها فکر می کردم آن ها یا نوابغ هستند یا نوادر و یا نواده های آدم های پولدار، ولی کم کم تمام این تفکراتم فرو ریخت و فهمیدم با آن ها کسانی هستند مطلع از اخبار، اهل گفتگو و جمع آوری اطلاعات و آماده برای پذیرش شکست، صاحب رویاهای بزرگ و از همه مهم تربچگی کف بازار بزرگ شده اند و خیلی قد و مغرور نیستند و از ارتباط جدید استقبال می کنند.

یک خاطره جالب هم از دوست شدن با 3 نفر از آدم های بزرگ بازار دارم ( بازار طلا )!

یک دفعه سر بازار که رسیدم دیدم دارند سفارش خاکشیر می دهند. بدون اینکه آن ها متوجه بشوند پول خاکشیر آن ها را که 6 تومان حساب کردم و وقتی خواستند خودشان حساب کنند، فروشنده طرف من دست دراز کرد گفت اون پسره حساب کرده! که برای آن ها خیلی تعجب داشت و آمدند تشکر کردند و این پایه گزار ارتباط دوستی من با سه نفر از تاثیر گذاران بازار شد که بعد از اون مرتب دعوت شدم که در مغازه آن ها چای بخورم و خود به خود آن رفت و آمده ها منشاء اعتبار جدی من در بازار شد که افراد به سادگی حاضر می شدند با من اعتباری کار کنند و این یک سرمایه جدید در زندگی من بود.