بعد از خواندن کتاب ها انرژی فوق العاده ای برای ایجاد تحول در زندگی ام داشتم. در واقع کاری که خواندن کتاب های رابینز، مورفی، کنت بلانچارد و ... برای من انجام داد جدی تر کردن رویاهای کودکی ام بود.

خوب یادم هست که در سنین 7 الی 8 سالگی هر وقت در کوچه محل مان می نشستم، مدام تخیلات بزرگ و عجیب داشتم ولی در طی دوران مدرسه، بعضی وقت ها توسط محیط اطراف، بعضی وقت ها توسط معلم ها و بعضی وقت ها هم با نیاوردن نمره عالی این اشتیاق کم نور و کم سو می شد و خود به خود داشت در روزمرگی زندگی گم می شد و از همه بدتر چیزی که به این اشتیاق لطمه می زد، دیدن جوان هایی بود که برای من خیلی بزرگ و زرنگ بودند ولی چند سال بعد یک موتور گازی داشتند و یک خانه مستاجری و دغدغه های همه آدم های دیگر...

کم کم داشت باورم می شد که این تخیلات هم مال دنیای کودکی است و بعد از تمام شدن کودکی آن ها هم تمام می شوند.