تحول زندگی من وارد دوران جدیدی شد .

سالهای آخر دبیرستان بودم که به همراه بچه های مدرسه رفته بودیم نمایشگاه کتاب ( سال 69 ) که به طور اتفاقی غرفه تند خوانی نصرت روبروی چشمان ما قرارگرفت و با حدود 8 نفر از بچه های مدرسه روبروی تلویزیون که روی یک فایل چوبی قرار گرفته بود ایستادیم و تماشا کردیم ، اول فکر کردیم که اینها نابینا هستند و بخاطر خط بریل دارند زیر کلمات راخط می برند ولی کم کم که گوش کردیم متوجه شدیم که آنها می گویند سرعت مطالعه آنهاچند برابر شده و درک مطلب و یادگیری هم بشدت افزایش پیدا کرده است ، در همین لحظه برخی دوستانم می گفتند نه دروغه ، کلاهبرداری ، اراجیف ، مسخره است و ... ولی من به شکل غریبی جذب شده بودم رفتم جلوی میز ثبت نام و هزینه را پرسیدم که متصدی گفت 2700 تومان یادم می آید این هزینه نصف حقوق پدرم بود ( پدرم معلم بود ) ، (البته خودم کار می کردم  و مبلغ را از درآمد شخصیم پرداخت کردم ) لحظه ای شک نکردم و دست جیبم کردم و 1000 تومان ودیعه برای ثبت نام دادم ، دو هفته بعد کلاسها شروع شد ، تقریبا دانشجویان کلاس 12 نفر بودند ، مهندس نصرت اولین تمرینها را داد و مدام هم تاکید می کرد تمرین خیلی اهمیت دارد خیلی، من هم کوچکترین فرد حاضر در کلاس بودم با علاقه ای مفرط تمرین می کردم  ولی بعضی از همکلاسهام از جلسه اول شروع کردند به ایراد گیری از مدرس ، روشهای مسخره ، کلاهبرداری بودن مفاهیم ، جدی نبودن موضوع ، نتیجه بخش نبودن محتویات آموزش چیزی نمانده بود که در من هم اثر کند ولی تا می توانستم جلوی خودم را گرفتم و پایان جلسات نتیجه ای عالی نصیبم شد ، سرعت مطالعه من به شکلی شگفت انگیز رشد کرد و یادگیری و  یاد سپاری من فوق العاده عالی شد و این عاملی شد برای شوق شدید و عجیب من به مطالعه که زندگی من را به شدت متحول و دگر گون کرد و نگرشم به توانائیها‌یم نیز بنیادی عوض شد . و هر آنچه را امروز دارم به آن روزها مدیونم ، اما تقریبا 40‌% همکلاسیهایم در آن روزها در کلاس تند خوانی در آخر جلسات فکر می‌کردند حیف پولشان ای کاش آنرا صدقه داده بودند ، یا نوشابه با کیک می خوردند . یا هر انتخاب دیگر . همکلاسیهای مدرسه ایم با وجود تحولی که در درس خواندن من پدید آمد بجای تسلیم شدن و رفتن به کلاس تند خوانی ترجیح دادند همچنان به تمسخر بپردازند و غرور اولیه خود را نشکنند . پس از اینکه دوره‌ام تمام شد شروع کردم به ...