طی سال هایی که ما با زوج های دچار مشکل در روابط شان کار کرده ایم، به این نتیجه رسیده ایم که هیچ رابطه عاشقانه حقیقی، معتبر یا پخته ای وجود ندارد. ما روابط بسیار متفاوت مهرآمیز، رضایت بخش و با معنایی را بین زوج ها، سوای مسائلی که آن ها را به سوی هم کشانده مشاهده کرده ایم و در نهایت تعجب دیدیم که این روابط رضایت بخش، الزاماً با معیارهای اجتماعی و کاری حاکم بر جامعه ما درباره رابطه "پخته و با معنا" منطبق نبوده اند.

زوج هایی که ممکن است ناپخته، ناشاد و نامهربان تلقی شوند یا ناراحت و پریشان شمرده شوند، عملاً با هم بسیار شاد بوده اند و یکدیگر را دوست داشته اند و رابطه شان را رضایت بخش دانسته اند و زوج هایی که طبق معیارهای اجتماعی و حرفه ای جامعه ما به نظر آمده که "رابطه خوبی" با هم دارند، عملاً بسیار ناراحت و ناراضی بوده اند، احساس رضایت نمی کرده اند و درباره عشق شان نسبت به یکدیگر به شدت تردید داشته اند.

به عنوان مثال همه ما تجربه ملاقات با زوجی در میهمانی شام را داشته ایم که با دیدن شان فکر کرده ایم که چرا آن ها با هم هستند و چرا رابطه شان ادامه یافته؟

آن ها ظاهراً وجه مشترک چندانی با هم ندارند یا بارها به هم توهین کرده اند. شاید یکی از آن ها بی نهایت ساکت و دیگری بی نهایت پر سر و صدا به نظر برسد یا شاید هر دوی آن ها از دست یکدیگر نزد سایر مهمانان شکایت کنند. شاید در ظاهر رابطه آن ها چیزی کم نباشد اما انگار آن ها به هم نمی خورند.

به نظر شما تحلیل های سطحی از روابط دیگران چه فجایعی برای زندگی ما می تواند پدید بیاورد؟