چند روزی بود که حال پسرم خوب نبود و شب ها به شدت سرفه می کرد.

وقتی به بالای سرش می رسیدم، می دیدم که در جایش نشسته و چشمانش باز و خسته است اما تا من را می دید می گفت سلام بابا و کمی شروع به شوخ طبعی می کرد و قصد داشت به من بگوید که حالم خوبه، نگران نباش.

کمی بهش آب می دادم و وقتی می خوابید و من هم می رفتم بخوابم دوباره صدای سرفه اش می آمد. آن لحظه قلبم کنده می شد و فکر کردم مادرم چه سختی ها که برای بزرگ کردن ما نکشیده، چون همسرم هم قریب به 5 شب بود که به خاطر پسرمان شاید شبی 2 ساعت می خوابید.

روز مادر
بر تمامی مادری کنندگان زندگی ما مبارک.