از زمان تولد فرزندم، درک تازه ای از والدینم پیدا کرده ام که تازه دارم عشق آن ها را می فهمم و دوباره می روم تا عشق تازه ای به آن ها پیدا کنم و یکتائیشان در زندگی ام برای باز ستانده می شود.


گاهی از خوردن هندوانه در گرمای تابستان لذت و شور عجیبی بدنم را فرا می گیرد و فکر می کنم عجب بدن ما این جهان را می شناسد؟!

گاهی یک کنسرت را که می بینم و مردم را در پایین صحنه که به وجد آمدند بسیار علاقمند می شوم که ای کاش استعداد موسیقی و خواندن داشتم تا وجود مردم را اینگونه شعله ور می کردم ولی خب نشد اما همچنان جزو عشق های من مانده است و به همین خاطر گاهی به برگزاری کنسرت سمینار فکر می کنم.

یک عشق دیگه ام اینکه در 40 سالگی یک سال همه چیز را تعطیل کنم و هیچ مسوولیتی نداشته باشم تا یکبار دیگه سبک زندگی ام را انتخاب کنم ببینم چی می مونه و چی میره...؟!


لذت دیگه ای که در زندگی دارم، لذت از ثروت سازی است.دوست دارم از ایده هایم ثروت بسازم و از ثروت جهت اجرایی کردن سایر ایده هایم بهره ببرم و احساس می کنم ثروت امکان دسترسی به سایر عشق های قشنگ زندگی ام را محیا می کند. فقط گاهی ترس وجودم را می گیرد که دلمشغولی به آن مسیرم را جهت دستیابی به شور زندگی طولانی و پر پیچ و خم نکند، چون خود ثروت هم جذابیتی عجیب دارد که مواظب نباشم آسیب می بینم.