اگر ما بتوانیم به شناخت جامعی از محیط برسیم، می توانیم به درستی تغییرات محیط را بشناسیم و بعد نیازها و الزامات تغییر در محیط را پیدا کنیم. آن وقت متوجه این مهم می شویم که جامعه ما به سوی مدرن شدن پیش می رود. یکی از ویژگی های جامعه مدرن تخصصی شدن است. در چنین جامعه ای حوزه های عمومی کمرنگ می شود و قشر بندی های مختلف اجتماعی پدیدار می شود. پس در چنین شرایطی ما باید یک حوزه پیدا کنیم و در آن متمرکز شویم تا قدرت متولد شود و با تولد قدرت، توان جابجایی و ایجاد تحرک در منابع پیدا می شود، پس اعمال قدرت در جهت تحرک منابع می شود تولید امکان.

از سوی دیگر شما در جامعه مدرن همیشه در حال رقابت هستید، اما جامعه سنتی فاقد رقابت است. در جامعه رقابتی دیگر شما یک نظام ارزشی با لایه های متفاوت ارزشی دیده می شود و شما راحت تر می توانید تفاوت ها را متبلور کنید، چون همیشه گروهی هست که شما را حمایت کند.

در واقع در جامعه مدرن کار ارزش است، نه نوع کار!

جامعه ما نه سنتی است و نه مدرن، جامعه ای در حال گذار است و ما این توان را در همه حوزه ها داریم. با توجه به این وضعیت در هدف گذاری مان، باید ببینیم حوزه ای که می خواهیم در آن کار کنیم، درگیر سنت است یا خیر؟ مسلماً اگر یک سری فعالیت مدرن را در دل سنت راه اندازی کنیم، به بن بست خواهیم خورد. پس باید جامعه و محیط را که یک واقعیت غیرقابل انکار است، به درستی بشناسیم، چرا که همین واقعیت غیر قابل انکار، قابلیت فهم و ارتباط موثر را به ما می دهد. به این ترتیب با شناخت می توان مواضع تغییر را مشخص کرد، به طوری که ریتم را تشخیص دهیم و شناسایی کنیم.