سفر را دوست دارم چون به من می گوید تو همه حقیقت نیستی و حقیقت ابعادی به اندازه کل هستی دارد و تنها چشمان تو نیست که جهان را می بیند، بلکه چشمان بیکرانی است که بر هستی خیره شده است.

وقتی مردمان نقاط مختلف جهان را می بینم شور و شعف عجیبی می گیرم به ویژه آن ها که عاشق تر، آزادتر و صمیمی تر تو را به آغوش تجربه هایشان از زندگی دعوت می کنند و یا اگر چیزی به تو ارائه می دهند با چشم عاشقشان منتظر دیدن لذت روحی تو از خدمت خودشان هستند.
بخشیدن را دوست دارم آنجا که احساس می کنم کسی مستحق بخشش از سوی خدای خویش بوده و تو را واسطه این بخشش یافته اند و به تو ماموریت گره گشایی داده اند.
یادم می آید در تابلویی خواندم که نیاز و مصیبتی از مردم که بخاطر آن به تو مراجعه شد لطفی است الهی و از آن روز شوق دیگری در گشودن گره های مردم دارم البته طاقتی هم دارم که گهگاه طاق می شود و ظرفم پر، ولی هنوز سخت می توانم عذر بخواهم و کمکی نکنم.

گاهی گوش دادن به یک موسیقی می تواند شرر بر جانم زند. یادم می آید گاهی این احساس را با آب های سپید داشتم، گاهی با راز نو، گاهی دستان و... می مردم و زنده می شدم، ولی هنوز نمی دانم چه بخشی و به چه علت در من آنقدر انقلاب ایجاد می کند، اما می دانم که فقط می توانم بگویم ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود و آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود.
البته گهگاهی نیز برای این انقلاب های روحی قضاوت شده ام که شاید خاطره ای با این آهنگ دارم که به صداقت می گویم نه، اما انگار روحم با اینکه اولین بار است آن را شنیده اماانگاربا او سالیان سال است که آشناست.