سوار مترو شدم و روی صندلی نشستم.

روبروی من پسری نشسته بود که وقتی کمی به او دقت کردم، متوجه شدم سر و وضع فقیرانه ای دارد و فروشنده فال است.

همان طور که نگاه من به صورت ناخودآگاه به او دوخته شده بود، متوجه شدم که دارد نارنگی پوست می کند و پوست آن را در جیبش می گذارد. وقتی پوست آن را کامل کند، آن را نصف کرد و نصف آن را به سمت من گرفت و با نهایت محبت و صداقت آن را به من تعارف کرد.

هر چه سعی کردم از او قبول نکنم، موفق نشدم و در حالی که به شدت تحت تاثیر این دست و دل بازی و مهر قرار گرفته بودم، یک پر آن را کندم و خوردم.

وقتی خواستم پیاده شوم تلفنم را به او دادم و گفتم هر زمان نیاز به کمک داشتی، تا در قید حیات هستم برایت انجام خواهم داد.

واقعاً که روح بزرگ داشتن با پول بزرگ داشتن الزاماً رابطه مستقیمی ندارد.

هنوز طعم مهر او زیر دندانم است و مرا نوازش می کند.