بحث های معنوی و اصیل می تواند از درون مرا به پرواز درآورد به ویژه وقتی کتابی در این زمینه می خوانم، فیلمی می بینم و یا سخنرانی در این حوزه دارم در دو موقعیت اول خیلی آزادترم و شورم به سادگی بیرونی می شود ولی در زمان سخنرانی گاهی مجبورم کلامم را با کلمات کم پتانسیل تری بگویم چون احساس می کنم هر لحظه احتمال آن می رود که در جمع فرو پاشم و بغضم مجال ادامه بحث به من ندهد بویژه لحظه هایی که از ایمان می گویم قلبم تپش سختی می کند، بدنم لرزه عجیبی می گیرد، کلامم از کنترلم میرود که خارج شود و می ترسم که بغضم بترکد و جمع محزون شود ولی من محزون نیستم، من آن هنگام مجنون شده ام و چشمانم کار نمی کند و قلبم به راه افتاده است و روحم عجیب مرا زیاد می کند.

صحنه دیگری که در زندگی دگرگون می کند رشد گیاهانی است که به دست خودم کاشته ام یا می بینم کس دیگری کاشته است و با حرارت از آن ها تعریف می کند حال عجیبی دارم از گیاهان ساده ای که در خانه ام دارم، صبح با اشتیاق خاصی به آن سر می زنم و از دیدنشان شوق زندگی می گیرم و با نگاه به گل هایشان روحم گل می دهد. فکر کنم اگر باغچه ای کوچک داشته باشم دلگیر در شهر درس نخواهم داد و مردم را به آنجا برای یادگیری دعوت می کنم.