نامه ای که این بار با هم به مطالعه اش می نشینیم، دوست عزیزی به نام مریم مرادی برایم فرستادند. با تشکر و با کسب اجازه از ایشان با هم می خوانیم.

 

سلام

انگار برنامه "گذر هفتم" کم کم داره برای من تبدیل میشه به "گذری از من به سوی من"،شاید این کم و بیش سیریه که داره برای بقیه بچه ها هم که از قسمت اول، برنامه رو گوش میدن اتفاق میافته.حس کسی رو دارم که روی پل معلقی قدم گذاشته و مطمئنه که اونور پل قراره دنیایی متنوع،سبز و پرطراوت رو تجربه کنه اما بخصوص وقتی هوا طوفانی میشه میایسته، حتی گاهی شک میکنه و از رفتن پشیمون میشه و گاهگاهی هم به پشت سرش نگاه میکنه و میپرسه همون جاییکه اول بودی بهتر نبود؟؟البته سکونی که در گذشته تجربه کردم اونقدر تلخ و متفاوت با دنیای درونی ام بوده که دلم نخواد دوباره به سمتش برگردم. در عین حال ترجیح میدم به اشتباهاتم فکر نکنم.

از گفتگوتون با آتیلا حجازی خیلی خوشم اومد. موضوع این هفته برنامه رو که شنیدم به خودم گفتم: اگه از من میپرسیدن از پدرت راضی هستی یا نه چی جواب میدادم؟!قبل از اینکه به فکر کردن برسه اشک های صورتم جواب دادن..داشته های ذهنی من از مفهوم "پدر" اونقدری نبودن که بشه باهاشون به رضایت رسید.بعد از برنامه شروع کردم به مرور تمام تصاویری که از "او" در ذهن داشتم.فکر نمیکردم به تعداد انگشتهای دستهام هم برسه. سعی کردم از اولین چیزی که یادم میاد مرور کنم: شروع کردم...... جدی بود و منظم و محبوب، خوش لباس بود و تمیز، و بوی عطرش هنوز توی مشاممه...خانوم دکتر صدام میزد و با همین عشق من رو سه سال زودتر از بقیه همکلاسی هام به مدرسه فرستاد...... حتی قبل از شروع مدرسه حروف الفبا و اعداد رو بهم یاد داد و برق چشمهاش رو وقتی با غرور جلوی همکاران متعجبش میگفت روزنامه رو بخون و من با هجی اینکار رو میکردم یادمه.......حس میکنم گرمای مطبوع دستش رو که دستم رو محکم گرفته بود توی یه صبح زود مدرسه، انقدر زود رسیدیم که بابای مدرسه گفت: هنوز مدرسه باز نشده و دوباره در رو بست، اونوقت ما رفتیم و شیرکاکائو و کیک خوردیم و قدم زدیم تا مدرسه بازشد و من هنوز وقتی یخچال مغازه ای رو میبینم دنبال شیرکاکائو میگردم که گواراترین خوراکیه برام!...... یادمه یه روز، قبل از اینکه پدر یا مادرم بیان مدرسه دنبالم، خودم زدم بیرون و جلوی یه ساختمان نیمه کاره دوزانو نشستم و تندتند مشقهامو نوشتم که وقتی رسیدم خونه فقط بتونم بازی کنم و اون روز شاید تنها روزی بود که "او" دعوام کرد!...... یه روز یه سیلی توی صورت مادرم زد،من دلیلش رو نفهمیدم اما خیلی ازش دلگیر شدم..... یه روز زنگ زد خونه به مامان گفت گوشی رو بده خانوم دکترم اسم داروهامو واسم بخونه...... یه روز وقت اذان صبح از خواب پریدم و دیدم پدر و مادرم نیستن، با ترس رفتم پایین دیدم پدرم اونقدر حالش بد بوده که دیگه نتوسته بیاد بالا و همونجا توی حیاط خوابیده، مادرم بالای سرش منتظره تا دکتر بیاد، دکتر اومد، او رو برد، اما دیگه هیچوقت نیاورد!...... طعم کافه گلاسه همیشه منو یاد بیمارستان میندازه،جاییکه پدرم یکماه اونجا بستری بود و هروقت که منو میبردن بیمارستان، اول توی تریا یه کافه گلاسه بهم میدادن بعد توی حیاط بازی می کردم، هیچوقت منو با خودشون بالا نمیبردن تا اینکه یه روز اقای دربون تپل و مهربونی که اسمش اقای علیپور بود بهم گفت اگه قول بدی عروس من بشی میبرمت بالا باباتو ببینی منم قول دادم،اونم منو بغل کرد و برد بالا توی اتاق پدرم و من فقط چند ثانیه جسم تکیده و بی جونی رو دیدم که یه دستگاه بهش وصل بود و یه شیلنگ توی گلوش. با شنیدن اسم من چشمهاش چند لحظه باز شد، اشکی ازش چکید و دوباره بسته شد و اون آخرین باری بود که پدرم رو دیدم... و شروع شد روزهای متفاوت و بسیار متفاوتی که مجال گفتنشون نیست.

فاصله سنی پدر و مادرم بیش از 25 سال بود و شاید بخاطر همین بود که از یازده دوازده سالگی بشدت عاشق دیدن فیلم ها و سریال هایی بودم که علی نصیریان، پرویز پورحسینی،فرامرز قریبیان، و حتی جهانگیر الماسی بازی می کردن و من عاشق چشم ها و نگاه هاشون بودم.این علاقه من باعث تعجب اطرافیانم بود. البته کم کم بهتر شدم و به مرور ظرف سه چهار سال،محدوده سنی کسانی که دوست داشتم کمتر شد و رسید به دانیال حکیمی و بعد حسین یاری و  بعد به هنرپیشه ها و رقاص های خارجی و بعد... بعد....!!!البته واقعیت اینه که مثل نوجوون های دیگه عاشق هم نسل های خودم هم شدم اما علاقه ام به شدت بی ثبات بود و بدون ابراز! یه روز از پسر لوازم صوتی محل خوشم میومد تا هفته دیگه که 4 تا دختر با هرهر و خنده توی مغازه اش ببینم و از دلم بره بیرون.یه روز از برادر دوستم خوشم میومد و کافی بود توی جمع که داریم اسم فامیل بازی می کنیم به هوای کمک کردن به من یه قدم بهم نزدیک شه و من بوی تنش رو حس کنم تا حالم ازش بهم بخوره.فرداش عاشق پسرعموم میشدم و در ارزوی ازدواج، اما همچین که هرروز با چشمهای پف کرده سر راه مدرسه ام می دیدمش و کنترل و تلفن و خانواده اش و جدی شدن قضیه، ازش متنفر میشدم...این سیر همچنان ادامه داشت و البته من خدا رو شکر می کنم که توی اون سنین تنفر زود بزود به سراغم میومد.

تا اینکه در هجده سالگی عشق با مفهومی جدی و متفاوت وارد زندگیم شد، حسی که نه بوی عشق پدرانه رو داشت و نه رنگ عشق بچگانه..

من با تجربیاتی که بدون پدر در زندگی داشته ام،گرچه مفهوم "رضایت از پدر" رو خوب نمیدونم اما معنای واژه "پدر" رو خوب میدونم. پدر یعنی اقتدار، یعنی حمایت،یعنی غرور، یعنی کوه... همیشه خداروشکر می کنم که اگر قرار بر این بوده که یکی از دو فرشته حامی من در کنارم باشن،اون یه نفر مادرم بوده،او تمام احساس،جوانی و هرانچه که داشت در طبق اخلاص گذاشت و هرچه میدونست و میتونست انچام داد.اما با مرور زندگیم تا اینجا و البته هرچی که جلوتر میرم بیشتر متوجه میشم که وجود چنان پدری چقدر میتونسته برای همچون منی موثر باشه.اونوقت حتما کمترین اتفاقی که میفتاد این بود که من الان خانوم دکترش بودم و همه دردهاش رو درمون میکردم....

داشتن پدر و مادر خوب و "هنرمند" بزرگترین نعمته برای یک بچه بعد از سلامتی. واژه هنرمند رو از این جهت بکار بردم که معتقدم تربیت و پرورش روح و فکر بچه ها هنر بزرگیه که امیدوارم هر بچه ای که شانس زندگی و تجربه در این دنیا رو پیدا می کنه این نعمت بزرگ رو با خودش داشته باشه.

معذرت میخوام از اینکه وقتتون رو گرفتم !!  فکر میکنم این نامه مقدمه ای بود برای مطرح کردن موضوعی که در واقع گره اصلی زندگیمه، اما الان نمیتونم راجع بهش حرف بزنم.ولی میدونم زمانش نزدیکه....